این متنی که می خوانید مصاحبه ای است با دکتر جلال ستاری ، یکی از برجستهترین پژوهندگان در زمینه اسطوره ها ، که در روز چهارشنبه 17 اردیبهشت در روزنامه وقایع التفاقیه به چاپ رسیده است . ( از دیدگاه جالبی به کتاب نگاه کرده ، حتما بخونید )
اسطوره, به این دلیل اسطوره است که خیلی حرف برای گفتن دارد و میشود به شکل دیگر درآوردش. معنا هم دارد. اساساً اسطوره باید معنا داشته باشد تا اسطوره بشود. برای اینکه اسطوره باید به شما پاسخ صریح بدهد. اگر پاسخ صریح ندهد، از مقوله فلسفه یا از مقوله شعر است. به هرحال، از مقوله دیگری است. شما اسطوره را باور میکنید؛ چون شما را راحت میکند. به همین دلیل هم امروزه، ایدئولوژیها جایگزین اسطورهها شدهاند. اسطورههای جهان امروز، اسطورههای دیگری هستند؛ غیر از آن چیزهایی که ما قبلاً میشناختیم. به همین علت، کسی هم متوجهش نیست که اینها ممکن است اسطوره بشوند یک روزگاری بعد از ما. یکی از آن شقهایی که واقعاً جایگزین اسطورهها شده، ایدئولوژیها هستند. بله، اینها جنبههای اسطورهای پیدا کردهاند. وقتی مارکسیسم به شما میگوید: روزگاری میرسد که جامعه بیطبقه خواهیم داشت، دولت از بین خواهد رفت و همه آن خواهند کرد که میتوانند و همه همانقدر بهره میبرند که حقشان است. خب، این اسطوره است دیگر. واقعاً اسطوره است. برای اینکه به شما امیدی میدهد به چیزی که ممکن است واهی باشد و یا شما را از غم و از همه چیز خلاص میکند.
اسطوره دقیقاً همین کار را میکند. میگوید، بدان که پرومتهای هست و تا او هست، امید داشته باش که میتوانی ظالم را از تخت بکشی پایین. کاوهای هست، رستمی هست و... پس معنا دارد. اسطوره یک چیز واهی، از مقوله افسون نیست، بلکه دقیقاً پاسخگوی نیاز عمیق آدمی است.
هری پاتر به نظر شما چیست، یک داستان است، یا افسانه یا چیز دیگر؟ نسبتش با اسطوره چیست؟
به نظر من، هری پاتر یک قصه ترکیبی است. کمپوزیت است؛ یعنی از عناصر مختلف، چیزهایی وام گرفته و آنها را ترکیب کرده. حتی در فیلم هری پاتر که دیدم، روایتی تقریباً شبیه دلاوران میزگرد وجود داشت. همیشه آدمی هست که مافوق همه آدمهاست. شخصی هست که همه چیز دان و دانای مطلق است. این جایگزین خداست و کسی است که از من و شما بهتر میداند و بنابراین، به کل مسائل اشراف دارد. این را میگیرد و امروزی میکند. بنابراین، دیگر امروزه به جای اینکه در آنجا صحبت خدا را بکنید، آدمی را میآورید که با آن قیافه و آن ریش و آن عرض کنم که شکل و شمایل خاص خودش، بله تقریباً شبیه همان جادوگری است که در قبیلههای بدوی است.
اصلاً چرا یک پسر، یک بچه توی این قصه هست؟
اصل مهم هری پاتر همین است. بله، چرا یک آدم گنده نیست؟ چرا یک نوجوان است؟ برای اینکه به عقیده من، از تنتن استفاده کرده. قصههای تنتن را که حتماً خواندید؟ تنتن بچهای است که هیچوقت پیر نمیشود. همیشه همین سن و سال را دارد و همیشه همین لباس را پوشیده و همیشه همین کاکل را دارد و همیشه همین سگ (میلو) در کنارش هست. به سه علت، اینجا نوجوان میآید و میشود قهرمان. برای اینکه نوجوان است و بنابراین، مثل غنچهای است که شکفته خواهد شد؛ یعنی همیشه بشارت خلاقیت میدهد به مخاطب. دوم معصومیت دارد؛ یعنی همه چیز را از صافی ذهن بزرگسال یا صافی ذهن ایدئولوگ نمیگذراند. آنچه در صفحه قلبش نقش بسته، همان را منعکس میکند. سوم، چون نوجوان است و این خصوصیت را دارد، شگفتی دارد. خلاف ما که دیگر خاصیت یا این صفت را از دست دادهایم. همه چیز را هم باور میکند. به همین سادگی قبول میکند که بله، معجزه هم ممکن است پیش بیاید. اینها تمام خواص یک بچه و یک نوجوان است. یک آدم بزرگسال، اگر شما بگذارید این کارها را بکند، آن موقع باید چون و چرا بکنید و این مقوله روشنفکری میشود. دیگر اسطوره نمیشود. برای اینکه در اسطوره چون و چرا کردن نیست، همین است و جز این هم نیست.
پس به نظر شما هری پاتر یک قصه ترکیبی است که اسطورههای مختلفی را مورد استفاده قرار داده است؟
بله، من عرض میکردم که رولینگ، استفاده خوبی کرده از بسیاری چیزهایی که حالا یا به آنها وقوف داشته یا نداشته. مثلاً از مقولات جادوگری، بهترین استفاده را کرده و خیلی خوب توانسته آن را به کار بگیرد. مثلاً در اساطیر یونان و روم باستان، یک خدای جوانسال داریم. البته، این خدای جوان سال، همیشه برای اینکه عزیز مادر است و ریشهاش واقعاً در وجود مادر، خیلی زود میمیرد و از دست میرود. من تصور میکنم که بالاخره، هری پاتر را باید به جایی برساند که این بچه بمیرد. وگرنه من اصلاً نمیفهمم که چه جوری تمامش خواهد کرد. بالاخره باید به اینجا برساند. البته، من آرزو نمیکنم که بچه بمیرد، اما در این صورت، این قصه اسطورهای میشود.
یعنی شما فکر میکنید هری پاتر، بازآفرینی آن خدای...
نمیتوانم بگویم که حتماً بازآفرینی است، ولی میگویم که استفاده خوبی کرده از آن؛ حتی از آن نزدیکتر، از شازده کوچولوی سنت اگزوپری. خب، شازده کوچولوی اگزوپری، یک اسطوره جاودانه روزگار ماست. در غرب هیچ کتابی به اندازه این کتاب چاپ نشده؛ غیر از تورات و انجیل. مثل همین کتاب (هری پاتر) که از لحاظ شمارگان، به پای آنها کمتر میرسد. خب، بچه هم میرود آخرش؛ یعنی جهان را ترک میکند. آن خدای جوان سال، مثل خود مسیح است. در تمام تابلوهای بزرگ نقاشی غرب، مسیح را در بچگی میبینید که به سخنگویی میپردازد و خیلی راحت میتواند همه چیز را بگوید. او نبوت میکند و پیشگویی میکند و پدر و مادرش را از خیلی مشکلات نجات میدهد. البته، مسیح در بچگی نمیمیرد، ولی در جوان سالی مصلوب میشود و خیلی جوان از دست میرود. درواقع، عمر طولانی نخواهد کرد؛ مثل خود فاوست. به هرحال، هری پاتر، مرا خیلی به یاد تنتن یا شازده کوچولو میاندازد. البته این را هم عرض بکنم این شازدهای که ما ناچاریم به این زبان ترجمهاش بکنیم، در آن زبان به معنای شاهزاده نیست. لوپس، یعنی کسی که مقام والایی دارد و بالاتر از دیگران است. در فارسی، اصطلاحی بهتر از این برایش پیدا نمیکنیم. البته آنجا این معنا را به ذهن متبادر میکند. مثلاً آنجا وقتی بخواهند مشاور یک آدم بزرگ را تجلیل بکنند، میگویند پس، به معنی پادشاه، نه اینکه واقعاً شازده باشد. اما خیلی به او نزدیک است. در هر صورت، میخواهم بگویم آن خدای جوان سالی که میآید و کارهای محیرالعقول میکند که دیگر آدمهای بزرگتر از او نمیتوانند بکنند، چون فرزند یگانه مادر و عزیز دلبند مادر است، مثل طفیلی است؛ یعنی مثل کسی است که به کس دیگر حیاتش وابسته است. آن رابطه که قطع میشود، آن جوان هم میمیرد. البته، کمی گستاخی است. ولی اگر جای نویسنده بودم، این بچه را بالاخره به قتل میرساندم!
فکر کنم گفته که میکشمش.
اگر هم گفته، پس ما با هم همعقیده هستیم.
مصاحبهای کرده و ظاهراً گفته بود که هریپاتر کشته میشود. گفته یکی از عزیزترین قهرمانهای داستان...
اصلاً جز این نمیشود. برای این که اسطوره همین است. این خدای جوان سال باید برود. باید کارش را بکند و برود. خانم رولینگ هم مثل همین کیمیاگر، این آقای کوئیلوست که گریه میکند و میخندد و جایزه میدهد و از هزار و یک شب استفاده کرده. این مرد محترم که من ندیدمش، استفاده کرده است از قصههای هزار و یکشب.
این دنیایی که در هریپاتر هست، خیلی شبیه دنیای هزار و یکشب است. من تصور میکنم که این خانم نویسنده، بسیار خوب استفاده کرده از این قصهها. در هزار و یکشب، عنصر مسخ خیلی اهمیت دارد. هزار و یک شب، در قرن هفدهم، اولینبار به زبان فرانسه ترجمه شد و بعد به همه زبانهای دنیا در قرن هجدهم و نوزدهم برگردانده شد و کن فیکون کرد ادبیات خیالپرداز غرب را. ادبیات خیالپرداز غرب، تا پیش از ترجمه هزار و یکشب، این نبود. فوقش کارهای عجیب و غریب میکردند. آدمها، ولی این که از سحر و جادو استفاده کنند، چنین نبود. مثلاً قصههای ژرار دو نروال در قرن نوزده، اینها دیگر متأثر از دنیای هزار و یک شب است. این یکی از عواملی است که به عقیده من، حتماً مدنظر خانم رولینگ بوده یا الهام گرفته از هزار و یک شب. خب. از اساطیر دنیای خودشان هم استفاده کرد. شمنیزم حتماً در کارش مؤثر بوده.
این جادوگرهایی که میآیند و کارهای محیرالعقول میکنند و شما یکدفعه از دنیایی به دنیایی دیگر میروید، نشاندهنده این تأثیرات است. منتهی شما چگونه از این دنیا بهجای دیگر میروید؟ از اتاقی به اتاق دیگر میروید. اما این دفعه دیگر شما را سوار قالیچه حضرت سلیمان نمیکنند تا به دنیای دیگری ببرند. شما از اتاق در میآیید و به اتاق دیگری میروید. از این تالار به آن تالار، همه چیز یکدفعه کن فیکون میشود. استفاده بسیار درست از عوامل پراکندهای که قبلاً کارکرد خودش را داشته توی این فرهنگ. هیچ جزئی نبوده که قبلاً امتحان نشده باشد برای اثربخشیاش. چه هزار و یک شب باشد، چه سنت اگزوپری و چه اساطیر یونان یا عرض کنم که آن شاگرد جادوگر باشد که حتماً قصهاش را شنیدهاید. شاگرد جادوگری است که میبیند جادوگر وردی میخواند و همه کارها انجام میگیرد. وقتی جادوگر غیبت میکند و میرود بیرون، شاگرد که ورد یادش مانده و چون جادوگر گفته بوده که باید خانه را آب و جاروکنی، او ورد را میخواند و بنابراین، جاروها و سطلها بلند میشوند و خودشان شروع میکنند به جاروکردن و آب پاشیدن. البته، یادش رفته بود که چهجوری باید به کارشان خاتمه بدهد. آن ورد یادش رفته بود. قسمت اول را میدانست، ولی نمیدانست چهجوری باید بگوید ساکت باشید. در نتیجه، خانه را آب میبرد و جادوگر سر میرسید و ... این قصه که بسیار شهرت دارد در غرب، مسلماً مدنظر نویسنده بوده، اما همانطور که شما اشاره کردید در آغاز کار، من فکر نمیکنم که مجموعه اینها را بتوان اسطوره نامید. من هریپاتر را بیشتر قصه میدانم. برای این که نه بزرگسال آن را چندان باور میکند و فکر میکنم نه همه کودکان اسطوره. البته برای بزرگسال و کودک و اینها نیست. اسطوره، اسطوره است. شما اگر همین حالا قصه رستم را برای یک بچه بگویید، من فکر نمیکنم تردید بکند در این که رستم چه کسی بوده. حتماً قبول میکند. من یک مقاله خواندم درباره کودکی رستم که نویسنده، آن مقاله را برای کیهانبچهها نوشته بود و فکر کرده بود برای بچهها باید صحبت از کودکی یک اسطوره کرد. این اشتباه بود. رستم، رستم است و فرقی نمیکند کودک باشد یا پیر. کاوه، همیشه کاوه است. پس، کودکی کاوه را لزومی ندارد بشناسیم. اصلاً همیشه آنها همینند، از آغاز تا انجام. من فکر نمیکنم چنین رویکردی در این موارد، زیاد مدخلیت داشته باشد. برعکس، تردیدی هم در مخاطب پدید میآورند. بههمین دلیل، هریپاتر از مقوله قصه است، ولی دلکش است و مثل هر قصهای که شما گوش یا بچهها گوش میکنند تا آخرش میروند و حظ هم میکنند. خیلی خوب است که تحقیقی انجام گیرد و بعد از دیدن یک قصه یا یک فیلم، از بچهها پرسیده شود که چقدر این را باور کردی و آیا واقعاً همینطور هست یا نه؟ این کار را ماها میتوانیم بکنیم و بهرهای برسانیم به رونق این کار یا تفسیر این کار. این را از این بابت عرض میکنم که زمانی بچهها را بردند برای این که داور یک فیلم خندهدار چاپلین بشوند. با کمال تعجب دیدند که بچه ها نه میخندند و نه خوششان میآید. بچه نمیپسندد که یک بزرگسال ریشخند بشود. بچه دوست دارد که قهرمان، آدمی توانمند باشد و کارهای عمده بکند، یک آدم دستوپاچلفتی بدبخت که همیشه تو سری میخورد و گولش میزنند و مسخرهاش میکنند، مورد پسندش نیست.
فکر میکنم که برخورد غرب با اسطوره یک سیری داشته که با کشور ما متفاوت است. مثلاً تلاش کردند یکجوری اسطورهزدایی بکنند و بعد دوباره دوره توجه به اسطورهها رونق گرفت. حال سؤال این است که آیا در واقع، خلق چنین شخصیتی چنین قصهای که این همه تأثیر گرفته از اسطورهها، در جامعهای مثل ما هم که آن تجربهها را پشتسر نگذاشته ممکن است یا نه؟ میشود این سؤال را یکجور دیگری هم پرسید: آیا هری پاتریک اتفاق است یا محصول شرایطی است در غرب؟
خیلی سؤال خوبی است. چیزی که در آنجا پیش آمد، اینجا طور دیگری ممکن است پیش بیاید. من معتقدم که اگر در ایران امروز، اسطوره شناسی دارد گل میکند، برای این است که این موضوع تا بیست یا بیستوپنج سال پیش و سیسال پیش، به این قوتی که حالا هست، نبود.
شما اگر تمام تحقیقات مربوط به اسطورهشناسی را در ایران امروز نگاه بکنید، میبینید از یک دورهای به بعد اوج میگیرد. من خودم فکر میکنم بهخاطر هشیاریای باشد که جامعه ما پیدا کرده و میخواهد ریشههایش را بشناسد. به هرحال، این ذوق و تمایل پیدا شد که خودمان را بیشتر بشناسیم. ببینیم واقعاً مشروعیت همین است. دین ما همین است که صحبتش هست؟ تاریخ فرهنگ ما همین است؟ شاهان ما همینند؟ من تصورم این است که این رجعت، این ذوق و این اشتیاق به شناخت اسطورهها، از اینجا هم مایه میگیرد. از این هوشیاری و از این بیداری برای پیبردن به ریشهها. تصور نمیکنم که تا این حد اسطورهزدایی شده باشد. اسطورهزدایی ما هم برمبنای ایدئولوژی بود.
با این اوصاف، خلق چنین چیزهایی در کشور ما هم امکان دارد؟ یا نه، به آن تجربهها نیاز است؟
من فکر میکنم در فرهنگ ما قضیه معکوس باشد. ما اینجا دلمان میخواهد کمی بیشتر به طرف عقلانیت برویم؛ چون کمبود داریم در این زمینه، پس، اینجا ممکن است درست خلاف آن پیش بیاید. اینجا میخواهیم از آن مقولات، خودمان را خلاص بکنیم و به جایی برسیم که آنها رسیدند و میگویند که کافی نیست. من فکر میکنم باید تجربه کرد و دید که واقعاً چگونه است. واقعاً این کتابها را همان قدر که آنجا از آن استفاده میکنند، اینجا هم میکنند یا نه؟ من میدانم که اینجا هزار و یک شب را خیلیها نخواندهاند و حتی چاپش هم ممنوع است و حال آنکه آنجا قیامت کرده این کتاب. تحقیقاتی که آنجا در مورد هزار و یک شب شده، یک هزارمش در اینجا نشده.
شما بحثی کردید درباره ارتباط هریپاتر با هزار و یک شب. فکر میکنید چرا به این بحثها دارد توجه بیشتری میشود؟
من فکر میکنم دنیای هزار و یک شب که دنیای مسخ و غرور و دنیای جادوگری است که در آن همه چیز ممکن است، در هریپاتر هم وجود دارد. در واقع، ویژگیهای مهم کتابهای هریپاتر، همینهاست و بیهوده هم نیست که چنین توفیقی پیدا میکند. من فکر میکنم بسیاری از نمایشهای تعزیه ما، واقعاً همین حال و هوا را برای ما ایجاد میکند. مثلاً نمایش تعزیه که شما درباره مولانا میبینید. در آن تعزیه، نطفه حلاج را شمس تبریزی یک جایی حفظ میکند و از نطفه حلاج، مولانا زاده میشود. خب، این همان دنیای حیرتانگیز جادویی است، ولی من تا به حال ندیدهام که این مقوله، این قدر اینجا مورد توجه قرار گرفته و به قولی کولاک کرده باشد. چیزی که اینجا دارد پیش میآید، درست خلاف آن مسیر است. ما میخواهیم به جایی برسیم که از آنجا ممکن است که بعد دو مرتبه آن مسیر را طی بکنیم، ولی تا آنجا راه درازی در پیش داریم البته این توجه هم پیش آمده است که ما خودمان کیستیم. این توجه بیهوده نیست و از مقوله خودشناسی است. درست است که مثلاً پرومته، میراث فرهنگ یونان و روم است، اما تمام دنیای غرب آن را مال خودش میداند. طبیعتاً اسطوره، البته از محدوده ملیت ممکن است بزند بیرون و در این صورت، میشود آرکیتایپ که در فارسی میگوییم کهنالگو یا صورت مثالی. صورت مثالی برای یونگ، فقط منحصر به غرب و شرق و آمریکا و استرالیا نیست، مال همهجاست، ولی تعدادشان انگشتشمار است.
که جهانیاند؟
بله. این دیگر جزو آرکیتایپهایی است که در همه جا وجود دارد. مثلاً شما در هند، همان را میبینید که در آمریکا میبینید. همان را میبینید که در مانویت میبینید. همان را میبینید که در دین مهرپرستی میبینید. اگر آن کتاب یونگ درمیآمد که پانزده سال پیش ناشر خوابیده و از عهده چاپش هم برنمیآید، این مسأله برای همه روشن میشد. هزار صفحه در مورد همین قضیه نوشته. کتابی است به نام نمادهای جان. میخواهد بگوید که این هشت تا ده تا آرکیتایپی که من به شما معرفی میکنم، این همانگونه که در خوابهای یک خانم آمریکایی بیمار جلوه میکند، در میان سرخپوستها هم هست. در ایران و در همه جا وجود دارد و عمل میکند.
فکر میکنید چرا هریپاتر این قدر گل کرده است؟
اهمیت قصه کم نیست. قصه تأثیرش در میان مردم و بچهها کم نیست و کم نبوده...
چرا این قصه؟
برای اینکه کمپوزیت است. برای اینکه استفاده کرده از تمام عناصر اساطیری غرب؛ بدون اینکه خود اساطیر را بیاورد.
اساطیر غرب، بیشتر مال خودشان است. آن وقت، دیگر گل کردنش در این طرف...؟
گل کردنش در ایران، قابل قیاس با غرب نیست. آنجا کولاک کرده. فیلم شده. جایزه میدهند. اینجا شما کتاب میفروشید. اینجا مگر چند نسخه چاپ میشود؟ هر کتابی تیراژش چقدر است؟ سه هزار نسخه؟
خب، نسبی است دیگر.
نسبیت. قیاس معالفارق است. من نمیگویم اینجا فروش ندارد. اما این توفیق کجا و آن توفیق حیرتانگیز کجا؟
آقای دکتر، این بحث بازآفرینی اسطورهها که پیش میآید، گاهی تغییر میدهند این اسطورهها را. مثلاً آنتی گون که میگوییم، به هر حال هر کسی یک روایتی از آن میکند و آخرش را تغییر میدهد یا همان پارسیفالی که شما فرمودید که آلمانیها آورده بودند اینجا و دوتا نمایش داشت. یکی تغییر کرده بود و یکی عین آن بود. در این تغییر دادنها، چه چیزهایی از دست میرود و چه چیزی به دست میآید؟
جامه امروزی میپوشانند، نه اینکه اصل و اساس را نادیده بگیرند. در حالی که آنتی گون به روایت تعزیه، غلط است. در حالی که امسال، همین چند ماه پیش، بنده شازده کوچولوی سنت اگزوپری را به روایت تعزیه دیدم که موفق هم بود.
برای اینکه آن آقا، شاعر این قصه، این داستان، نمایشنامه، خود اصل مطلب را گرفت، ولی روایت شعرگونه امروزی کرد که من و شما باور میکنیم. چی شد سنت اگزوپری؟ شد شاعری که در این دنیا غریب افتاده. در واقع، روایت عرفانی کرد از داستان سنت اگزوپری؛ چون آن داستان تن در میدهد به اینکه شما این گونه تعبیرش بکنید.
اما پیام خود این قصه را که از بین نبرد. پیام سرجایش بود. وقتی داستان مگسها را ژان پل سارتر تبدیل میکند به نمایشنامه، خود داستان و پیام اسطوره مگسها سرجایش است، اما انطباقش میدهد با حکومت پیشین فرانسه...
یعنی معنی را عوض نمیکند؟
ابداً.
یعنی فقط صورت را عوض میکند؟
معنا اگر عوض شود که به کلی وارد مقوله دیگری میشویم. میشود اسطوره دیگری که یا پایدار میماند یا نمیماند. وقتی آنتیگون خودش را مینویسد، چه میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید کرئون، همان مارشال پتن است. کرئون آنتیگون میشود مارشال پتن حکومت پیشین. یعنی از این طریق، با آن حکومت میستیزد و مقابله میکند. البته ممکن است دیگر بین تشخیص بد و خوب، تردیدی نباشد، اما بدونشک معنا را عوض نمیکند.
اگر گاهی معنا را عوض کنند، چی؟
آزادند، ولی ممکن است دیگر اسطوره نباشد.
اسطوره نیست یا به اسطوره دیگر تبدیل میشود؟
بله هیچ جا جلوی تخیل را نمیشود گرفت. کار غلطی است اگر بخواهیم چنین کنیم. حذف نمیشود کرد چیزی را. هر کسی آزاد است که بخت خودش را بیازماید، اما اگر اسطورهای را تبدیل بکند به روایت امروزی، شاید هم چیز بهتری در بیاید. شاید چیزی باشد که اصلاً به ذهن ما نرسیده و چیز جالبی باشد. همین نمایش پارسیفال که در دو پرده اجرا شد، پرده اول، خود روایت پارسیفال است، اما در پرده دوم، پارسیفال را امروزی میکند و او به آدمی تبدیل میشود که تقریباً از آن حالت توحش اسطورهای میآید بیرون و میشود یک شوالیه، میجنگد، رها میکند و از این حرفها و کم کم میشود یک عاشق جان شیفته امروزی. بالاخره، آقای تانکر هاوس، میخواهد این را بگوید که عشق، قداستی دارد که کمتر از قداست کار خود آن پهلوان نیست. بله، بنابراین خود پارسیفال به عنوان یک آدم هیبتانگیز و بزرگ با حشمت، سرجایش است.
به نظر میرسد که هریپاتر، بیشتر کودک جامعه امروز و محصول رسانهای است. در حالی که آلیس و شازده کوچولو چنین نیستند. آنها بچههایی هستند که ظاهراً عمیقترند و عمق بیشتری هم به خواننده میدهند.
بدون شک شازده کوچولو عمیقتر است.
اگر بخواهیم از زاویه نسبت هریپاتر و شازده کوچولو با اسطوره آن را مقایسه کنیم، چه تفاوتها و شباهتهایی دارند؟
هریپاتر ساختار اسطورهای ندارد، از عناصر اسطورهای استفاده کرده، اما شازده کوچولوی سنت اگزوپری، به تمام و کمال، همان خدای جوان است. رولینگ از عناصر مختلف استفاده کرده و به عقیده من، از شرق هم بهره برده، ولی کلاً قصه است، نه اسطوره. علتش این است که اسطوره را باید باور کرد. قصه را یا باور میکنی یا نمیکنی. اما اوقات خوشی را با خواندن آن میگذرانی. هزار و یک شب را میخوانی، باور نمیکنی، اما کیف میکنی. در حالی که اگر رستم را باور نکنی، لذت نمیبری از شاهنامه. امسال از کردستان یا جاهای دیگر کشور، آمده بودند تهران و نمایشهای عالی سنتی اجرا کردند. طرف شاهنامه میخواند و زارزار گریه میکرد در حین خواندن، چه گونه ممکن است باورش نکند، اما گریهاش بگیرد. این اسطوره است.