دامبلدور ادامه داد:" من همه اینارو گفتم نه برای این که تو از هاریس- که حالا دیگه باید بهش پروفسور اسلاگرن بگیم – بدت بیاد بلکه میخوام تو مراقب خودت باشی.اون بدون شک سعی می کنه تورو جذب خودش و باشگاهش کنه.تو جواهر باشگاه اون هستی.پسری که زنده ماند یا اون طور که این روزها میگن پسری که انتخاب شده..."
همه این حرفها مانند سرمایی که در برابر هوای مه آلود بیرون هیچ بود هری را در بر گرفت.او یاد حرفهایی افتاد که چند هفته پیش شنیده بود و برای او معنای خاص و وحشتناکی داشت:" یکی شون باید بمیره تا اون یکی زنده بمونه...."
دامبلدور جلوی کلیسایی که قبلا از جلو آن عبور کرده بودند ایستاد. " هری باید این کارو بکنیم.اگه می خوای دست منو بگیر."
هری که تحریک شده بود این بار برای غیب و ظاهر شدن آماده شده بود اما هنوز این کار را خوشایند نمی دانست.هنگامی که فشار ناپدید شد و دوباره می توانست نفس بکشد او در یک کوچه سرسبز در کنار دامبلدور ایستاده بود و به نیمرخ کج دومین ساختمان مورد علاقه ش در جهان نگاه می کرد- پناهگاه - با وجود ترسی که او را در بر گرفته بود روحش نتوانست آن را تحمل کند و ترس را رها کرد.ران آنجا بود و همچنین خانم ویزلی که بهتر از هر کسی غذا می پخت.....هنگامی که آنها از دروازه عبور می کردند دامبلدور گفت:" هری اگه ناراحت نمی شی می خوام باهات چند کلمه خصوصی قبل از جدا شدنمون صحبت کنم.اینجا جای خوبیه؟" دامبلدور به یک حیات سنگی دور افتاده که ویزلی ها در آن جاروهایشان را نگه می داشتند اشاره کرد.هری که کمی گیج شده بود به دنبال دامبلدور از دری که غیژ غیژ می کرد رد شد و وارد فضایی شد که کمی کوچکتر از یک گنجه بود.دامبلدور نوک چوبدستی ش را روشن کرد و آن مانند یک چراغ قوه می درخشید .سپس به هری لبخند زد.
" امیدوارم منو به خاطر گفتن این حرفا ببخشی هری اما من خوشحالم و کمی هم مغرورم که میبینم بعد از وقایعی که تو وزارتخونه اتفاق افتاد چه طوری برخورد می کنی.اجازه بده که بگم سیریوس هم به تو به افتخار می کرد."
او این جمله را فرو داد.گفتار او هری را ناراحت می کرد.او فکر نمی کرد بتواند صحبت کردن درباره سیریوس را تحمل کند.وقتی که عمو ورنون گفت:" پدرخونده ش مرده؟" به قدر کافی دردناک بود.و بدتر اینکه نام سیریوس به طور اتفاقی از دهان اسلاگرن بیرون آمد.
دامبلدور به نرمی گفت:" این خیلی ظالمانه س که تو و سیریوس مدت به این کمی در کنار هم بودید.یک پایان وحشیانه برای چیزی که شاید به روابط شاد و بلند مدتی منجر می شد."
هری در حالی که مصمم بود نگاهش را روی عنکبوتی که از کلاه دامبلدور بالا می رفت نگاه دارد فقط سرش را تکان داد.هری می توانست بگوید که دامبلدور می فهمد که تا زمانی که نامه اش نرسیده بود او بدگمان بوده وهری بیشتر وقتش را در خانه دورسلی ها روی تختش دراز می کشیده و غذا نمی خورده و به پنجره مه آلود خیره نگاه می کرده.در حالی که سرمایی که هنگام مواجه با دیوانه سازها پدید می آمد وجودش را فرا می گرفت.سرانجام هری به آرامی گفت:" این خیلی سخته که اون دوباره نمی تونه برام نامه بنویسه..."
چشمانش ناگهان به سوزش افتاد و او چشمکی زد.هری برای پذیرفتن این موضوع احساس حماقت می کرد اما تصور اینکه کسی بیرون از هاگوارتز مانند یک پدر یا مادر نگران اتفاقاتی است که برایش می افتد یکی از بهترین چیزهایی بود که درباره پدرخوانده ش فهمیده بود....اما حالا آن جغدهای نامه رسان نمی توانند آن آرامش را برایش بیاورند....
دامبلدور به آرامی گفت:" سیریوس توجهی به تو نشون داد که تو قبلا نمونه شو ندیده بودی.طبیعتاً فقدان زیان بار...."
هری درحالی که صدایش محکم تر می شد به میان حرف او پرید:" اما وقتی تو خونه دورسلی ها بودم نمی تونستم.من باید خودمو از بقیه دور نگه می داشتم....سیریوس چنین چیزی رو نمی خواست.مگه نه؟ اما به هر حال زندگی خیلی کوتاهه....به خانم بونز نگاه کنین.یا امیلین ونس...شاید نفر بعدی من باشم.این طور نیست؟"
او که هم اکنون مستقیم به چشمان آبی دامبلدور که در نور چوبدستی سو سو می زد نگاه می کرد به تندی گفت:" اما اگه این جوریه...من مطمئنم که تا جایی که می تونم مرگ خوران زیادی رو می گیرم و اگه از پسش بر بیام ولدمورت رو هم می گیرم..."
دامبلدور در حالی که پشت هری را نوازش می کرد گفت:" درست مثل پسر پدر و مادرت و پسر خونده سیریوس حرف زدی.اگه من از نشون دادن عنکبوتها به تو نمی ترسیدم کلاهمو به تو می دادم..."
"...و حالا هری..بخاطر موضوع مرتبط نزدیکی...من حدس می زنم که در طول دو هفته گذشته پیام امروزو می گرفتی؟"
هری در حالی که قلبش کمی تند تر می زد گفت:" بله "
" پس می دونی که خبر ماجرای تو توی تالار پیش گویی مثل سیلی که به همه جا رخنه می کنه همه جا پراکنده شده..."
هری دوباره گفت:" بله و حالا همه می دونن که من..."
دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت :" نه اونا نمی دونن.فقط دو نفر در جهان هستند که از مطالب کامل اون پیشگویی که درباره تو و لرد ولدموته با خبرن و اون دو نفر الآن تو این انبار جاروی متعفن پر از عنکبوت ایستادن.به هر حال این درسته که خیلی ها می دونن که ولدمورت مرگ خوارانشو فرستاده تا اون پیشگویی رو که به تو مربوط میشه رو بدزدن.حالا من فکر می کنم تو در گفتار به کسی نگفتی که اون پیشگویی چی میگه؟"
هری گفت:" نه "
دامبلدور گفت:" در کل کار عاقلانه ایه اگر چه من فکر می کنم تو باید با دوستان مورد علاقه ت آقای رانلد ویزلی و دوشیزه هرماینی گرنجر راحت باشی" در حالی که هری شگفت زده به نظر می رسید او ادامه داد:" بله.من فکر می کنم اونا باید بدونن.تو اگه موضوع به این مهمی رو بهشون نگی ضربه بزرگی بهشون زدی..."
....من نمی خواستم..."
دامبلدور در حالی که از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش به هری نگاه می کرد گفت:" که اونارو بترسونی؟ یا شاید برای اینکه اعتراف کنی خودتم ترسیدی و نگرانی؟هری تو به دوستانت نیاز داری.همون طور که خودت گفتی سیریوس نمی خواسته که خودتو از بقیه دور نگه داری "
هری چیزی نگفت اما به نظر میرسید دامبلدور هم جوابی نمی خواهد.او ادامه داد:" از طرف دیگه موضوعی که به این امر مرتبطه اینه که...من مایلم تو امسال با من درس خصوصی داشته باشی..."
هری که از سکوت خودش پریشان شده بود گفت:" درس خصوصی با شما؟"
" بله .فکر می کنم زمانش رسیده که در تحصیلاتت کمک بزرگتری بهت بکنم."
" شما چی میخواین به من درس بدین قربان؟"
دامبلدور با بی توجهی گفت:" یه کمی از این و یه کمی از اون...."
هری مشتاقانه منتظر بود اما دامبلدور وارد جزییات نشد بنابرابن او در باره مسئله دیگری که آزارش می داد پرسید." اگه من با شما درسی داشته باشم دیگه لازم نیست چفت شدگی رو با اسنیپ کار کنم.مگه نه؟"
" پروفسور اسنیپ هری. و نه تو نیازی نداری."
هری با آرامش خاطر گفت:" خوبه.برای این که...."
هری ساکت شد.مراقب بود که چه بگوید.دامبلدور سری تکان داد و گفت:" فکر می کنم حالا کلمه " شکست مفتضحانه " کلمه مناسبیه."
هری خندید.او گفت:" خب.این به معنای اینه که من از حالا دیگه پروفسور اسنیپو نمی بینم مگه اینکه نمره عالی بگیرم( در امتحانات سطوح مقدماتی جادوگری) که نمی گیرم..."
دامبلدور موقرانه گفت:" تا زمانی که نمره هاتو نگرفتی پیش داوری نکن.خب هری فکر میکنم امروز دیگه خیلی دیر شده.حالا دو موضوع دیگه قبل از اینکه جدا بشیم مونده."
" اولا ازت میخوام که شنل نامرییت از حالا همیشه همراه خودت نگه داری.حتی تو هاگوارتز.فقط برای احتیاط.متوجه منظورم میشی؟"
هری سرش را تکان داد.
" و بالاخره تا زمانی که تو این جا در پناهگاه هستی وزارتخونه شدیدا ازت مراقبت میکنه.تا این حد مراقبت آرتور و مالی رو کمی ناراحت میکنه.مثلا تمام نامه هاشون قبل از اینکه به دستشون برسه بوسیله وزارتخونه بررسی میشه.اونا فقط برای اطمینان خودشون از امنیت تو اهمیتی نمی دن.به هر حال این قدر نشناسی که تا وقتی با اونا هستی بخوای کاری کنی که سرت روبه باد بده."
هری به سرعت گفت:" من متوجه ام."
دامبلدور در حالی که در گنجه جاروها را باز می کرد گفت:" خیلی خوبه.من نوری رو تو آشپزخونه میبینم.بذار مالی رو از دلسوزی کردن برای اینکه این قدر لاغر شدی بی بهره نکنیم."
او در حالی که مغرورانه می خندید کمی بالا و پایین پرید و به قاب عکس های درخشان روی قفسه که هر کدام را عکس متحرکی اشغال کرده بود اشاره کرد.
" عکس شاگردای سابقه که امضاشونم کردن.بارناباس کافه(Barnabas Cuffe) ویراستار پیام امروزه.اون همیشه می خواد نظر منو درباره اخبار روز بدونه.آمبریوسس فلام(Ambrosius Flume) از فروشگاه دوک های عسلی که همیشه سالگرد تولدم به دیدنم میاد فقط به خاطر اینکه او نو به کیسرن هرکیس(Ciceron Harkiss) معرفی کردم و اون بهش کار داد.اگه یه کم سرتو دراز کنی پشت اون گوناگ جونز(Gwenog Jones) رو می بینی ."
به نظر می رسید که درون او غوغایی به پا شده بود.هری که نمی دانست چه طور ممکن است افرادی مانند شاگردان سابق اسلاگرن بتوانند او را پیدا کنند اما مرگ خوارها نتوانند پرسید: و همه این افراد می دونن کجا باید شما رو پیدا کنن تا براتون چیزی بفرستن؟"
لبخند اسلاگرن به همان سرعتی که خون ها از روی دیوار پاک شده بودند از چهره اش محو شد.او در حالی که به هری نگاه می کرد گفت:" معلومه که نه.من یکساله که با هیچ کس ارتباطی نداشتم."
هری فهمید که آن حرفها خود اسلاگرن را هم ناراحت کرده و برای یک لحظه غم زده به نظر رسید.سپس او شانه هایش را بالا انداخت.
" هنوز...یک جادوگر محتاط در این مواقع سرش به کار خودشه.خیلی خوبه که بتونم با دامبلدور صحبت کنم اما پذیرفتن یک شغل در هاگوارتز در این وضعیت وفاداری منو به محفل ققنوس در میان مردم نشون میده.و از اون جایی که میدونم همشون شجاع و قابل تحسین اند....ولی من شخصا از این مرگ و میرها خوشم نمیاد."
هری در حالی که نمی توانست حالت تمسخر آمیز گفتارش را پنهان کند گفت :" شما برای تدریس در هاگوارتز مجبور نیستین به محفل بپیوندین."
وقتی هری به یاد آورد که سیریوس چگونه پس از فرارش در غاری با خوردن موشها زندگی می کرد برایش دشوار بود که با آدم نازپرورده ای مثل اسلاگرن همدردی کند." بیشتر استادها عضو اون نیستن و هیچ کدومشونم کشته نشدن.به جز کوییریل که به سزای کارش که با ولدمورت کار می کرد رسید." هری مطمئن بود که اسلاگرن از آن دسته جادو گرانی است که جرات ندارد نام ولدمورت را با صدای بلند بشنود و از این موضوع ناراحت نبود.اسلاگرن لرزید و از روی اعتراض فریاد کوتاهی زد که هری آن را نادیده گرفت.هری ادامه داد:" من فکر می کنم که کسانی که تو گروه هستن تا زمانی که دامبلدور ریاست اونو بر عهده داره امنیت بیشتری دارن.اون تنها جادو گریه که ولدمورت ازش میترسه.مگه نه؟"
اسلاگرن مدتی به اطراف نگاه کرد.به نظر می رسید دارد به حرفهای هری فکر می کند.او از روی لج بازی غرولندکنان گفت:" درسته . اونی که نباید اسمشو گفت هیچ وقت نمی خواسته با دامبلدور در بیفته.و من میتونم بگم که چون من به مرگ خوارها نپیوستم اونی که نباید اسمشو برد به سختی میتونه منو دوست خودش حساب کنه....در این موقعیت اگه من به آلبوس نزدیکتر باشم امنیت بیشتری دارم...من نمی تونم وانمود کنم که مرگ آملیا بونز منو نترسوند....اگه اون با تماس ها و محافظت های وزارتخونه..."
دامبلدور به اتاق برگشت و اسلاگرن طوری که انگار فراموش کرده بود او در خانه است از جا پرید." اوه تویی آلبوس؟"
دامبلدور گفت:" من داشتم روزنامه ماگل ها رو می خوندم.من از انسانهای مرتب خیلی خوشم میاد.خب هری ما به قدر کافی از مهمان نوازی هاریس سو استفاده کردیم.فکر می کنم وقت رفتنه دیگه."
هری که خیلی دوست داشت اطاعت کند از جا جست.احساس گناه اسلاگرن به چهره اش برگشت.
" می خواین برین؟"
" بله.من فکر می کنم وقتی کسی رو میبینم حق گمشده ای رو پیدا می کنم."
" گم شده..."
اسلاگرن آشفته به نظر می رسید.او وقتی که دید دامبلدور ردای سفری اش را می پوشد و هری زیپ ژاکتش را محکم می کند با انگشتان شستش بازی می کرد.دامبلدور در حالی که دست سالمش را به نشانه خداحافظی بالا میبرد گفت:" متاسفم که این شغلو نمی خوای.هاریس.هاگوارتز خوشحال میشه که تو رو دوباره ببینه.با وجود اطمینان خاطر شدید ما(که این شغلو نمی پذیری) هر وقت به هاگوارتز بیایی بهت خوشامد میگیم.که حتما می خوای."
" بله...خب....خیلی مهربونی...همون طور که گفتم..."
" پس خداحافظ "
هری گفت:" خداحافظ "
" آنها نزدیک در ورودی بودند که فریادی از پشت سر آنها به گوش رسید.
" بسیار خب.من این کارو قبول می کنم."
دامبلدور برگشت تا اسلاگرن را که نفس نفس زنان در جلو در ورودی اتاق نشیمن ایستاده بود را ببیند.
" می خوای بازنشستگی رو رها کنی؟"
اسلاگرن بی صبرانه گفت:" من حتما دیونه شدم ولی بله."
دامبلدور که خوشحال شده بود گفت:" عالیه.پس اول سپتامبر می بینیمت."
همین که به راه باریک کنار باغ نزدیک شدند صدای اسلاگرن به گوش رسید که می گفت:" من افزایش حقوق می خوام دامبلدور."
دامبلدور با دهان بسته خندید.دروازه باغ پشت سر آنها تاب خورد و بسته شد و آنها در تاریکی و در میان توده های پیچ در پیچ مه از سربالایی بالا رفتند.
" دامبلدور گفت:" آفرین هری "
هری با تعجب گفت :" ولی من کاری نکردم."
" بله تو این کارو کردی.تو هاریس رو وادار کردی به یاد بیاره که چقدر دوست داره به هاگوارتز برگرده.از اون خوشت اومد؟ "
هری مطمئن نبود که از هاریس خوشش می آید یا نه.اون به نسبت خودش خوب بود و کمی هم مغرور بود.بر خلاف همه چیزهایی که گفته بود خیلی جای تعجبه که یک ماگل زاده ساحره خوبی بشه.دامبلدور هری را از جواب دادن راحت کرد و گفت:" هاریس آرامش خودشو دوست داره.اون همچنین شهرت. موفقیت و قدرت رو هم دوست داره.اون لذت میبره که رو مردم تاثیر بذاره.اون هیچ وقت نمی خواسته خودش تختی رو اشغال کنه.اون برعکسشو می خواد. فضای بیشتری که راحت باشه خودت که دیدی.اون کسانی رو که در هاگوارتز مورد علاقه ش بودن دستچین می کرد.بعضی وقتها به خاطر بلند همتی یا مغزشون.بعضی وقتها هم به خاطر افسونها و استعدادشون.اون استعداد عجیبی در انتخاب اونایی که در رشته های مختلف بهترین شدن داشت.هاریس باشگاهی از افراد مورد علاقه ش درست کرد که اون ها رو به هم معرفی می کرد و بین اون ها ارتباطهای مفیدی بوجود میاورد و همیشه از این کار چیزی نصیبش می شد یا یک جعبه خالی آناناس کریستالی و یا فرصتی که بتونه شخص دیگه ای رو به موسسه گابلین( Gablin) معرفی کنه."
| ترجمه فارسی " هری پاتر و شاهزاده دورگه " در ایران به نیمه رسید | |
| خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب : محسن سعیدی - مترجم ، کار ترجمه فارسی " هری پاتر و شاهزاده دورگه " را به نیمه رساند . | |
|
این مترجم درباره انتخاب نام کتاب به خبرنگار فرهنگ و ادب مهر، گفت : هنوز نامی برای کتاب انتخاب نکرده ام اما در این مرحله به نظرم می رسد که همان " شاهزاده دورگه " انتخاب خوبی باشد . محسن سعیدی افزود : من روز دوم انتشار کتاب خواندن و فیش برداری از آن را به پایان بردم و تاکنون سه بار کتاب را از ابتدا تا به انتها خوانده ام . مترجم کتاب " هری پاتر و محفل ققنوس " درباره ترجمه جلد ششم سری کتابهای هری پاتر با اشاره به حجم زیاد کتاب ، گفت : ترجمه ششصد صفحه رمان کار بسیار مشکلی است ، در حالی که مترجم باید توالی داستان را از دست ندهد باید سعی کند وحدت رویه ای را هم در انتخاب عناوین ، اماکن و برخی از اصطلاحات رعایت کند . مترجم آثارجک لندن درباره دشواری های ترجمه هری پاتربه مهر ، گفت : جی . کی . رولینگ به نسبت دیگرنویسندگان انگلیسی زبان برای خود صاحب سبک خاصی است ، وی در هنگام تعریف یک داستان با زاویه دید " دانای کل " گاهی وارد ذهن و فکر شخصیت ها می شود و گاهی حتی درباره برخی از شخصیت ها قضاوت مستقیم می کند . روایت او در کتابهایش بسیاربه روایت کلاسیک ادبیات داستانی معاصرانگلیسی نزدیک است . سعیدی در پاسخ به این سوال که آیا در ترجمه این کتاب از کمک مترجمان دیگر هم استفاده می کند یا نه ؟ گفت : برخی از دوستان من یادداشت های من را به صورت روزانه بررسی می کند و بعد از پایان هر فصل از داستان ، آنها را مورد بررسی قرار می دهند و ترجمه های مهن را ویرایش می کنند . وی با اظهار امید واری در زمینه سپردن سریع کتاب به ناشر، خاطرنشان ساخت : هم اکنون ترجمه این کتاب به نیمه رسیده است وفکر می کنم تا دو هفته دیگر کار ویرایش نهایی کتاب به پایان برسد . گفتنی است جلد ششم از مجموعه کتاب های هری پاتر ، نوشته جی . کی . رولینگ ، از روز شنبه 25 تیرماه 1384در همزمان با دیگر نقاط جهان در کتابفروشی ها ایران توزیع شد . |
با سلام تا یادم نرفته فصل چهارم:هاریس اسلاگرن (Horace Slughorn).
دامبلدور پرسید:" آیا همه این احتیاطها برای کسانیه که سرزده وارد میشن؟هاریس.آیا اونا برای مرگخواراس یا من؟"
اسلاگرن جواب داد" مرگ خوارا از آدم پیر شکسته ای مثل من چی می خوان؟"
دامبلدور گفت:" من تصور می کنم اونا می خوان از استعداد قابل ملاحظه تو برای تهدید.شکنجه و کشتن استفاده کنن.تو واقعا به من راست می گی که اونا برای استفاده از تو مزاحمت نشدن؟"
اسلاگرن یک لحظه با حالت غم انگیزی به دامبلدور نگاه کرد و غرولندکنان گفت:" من بهشون فرصت ندادم.من یکساله که دارم نقل مکان می کنم.هیچ وقت بیشتر از یک هفته یه جا نمی مونم.از خونه این ماگل به خونه اون یکی می رم.صاحبان این خونه هم الآن برای تعطیلات به جزایر قناری رفتن.این کار خیلی دلپذیره.متاسفم که باید برم.همون طور که میدونی این کار خیلی آسونه.یک افسون انجماد ساده روی این وسایل بیخودی که برای هشدار دزدی به کار می برن موثره.و آدم مطمئنه که همسایه ها کسی رو که تو پیانو قایم شده رو پیدا نمی کنن."
دامبلدور گفت:" جالبه اما این برای پیر مردی که دنبال یک زندگی آرومه یه کم خسته کننده س.حالا اگه تو به هاگوارتز برگردی...."
" اگه می خوای بگی زندگی تو اون مدرسه آفت زده آروم تره بهتره زبونتو نگه داری آلبوس.درسته که من قایم شده م اما شایعات جالبی از زمان خروج دلورس آمبریج به گوشم رسیده. اگه تو این روزها با استادات این جوری برخورد می کنی..."
دامبلدور گفت:" پروفسور آمبریج گیر یک گله سانتور افتاده بود.من فکر می کنم تو – هاریس – بهتر می دونی که رفتن به جنگل و به یک گله سانتور خشمگین " دورگه های کثیف " گفتن یعنی چی."
اسلاگرن گفت:" اون همچین کاری کرده؟ زن ابله.هیچ وقت از اون خوشم نیومده."
هری با دهان بسته شروع به خندیدن کرد و دامبلدور و اسلاگرن هر دو به او نگاه کردند.هری با عجله گفت:" متاسفم....من فقط از اون خوشم نمیاد."
دامبلدور ناگهان برخاست.اسلاگرن بلافاصله با امید واری پرسید:" می خوای بری؟"
دامبلدور گفت:" نه.میخواستم بببینم میشه از حمومت استفاده کنم؟"
اسلاگرن که ناامیدیش واضح بود گفت:" اوه.دومین اتاق انتهای راهرو."
دامبلدور با گامهای بلند از اتاق بیرون رفت.همین که در پشت سرش بسته شد سکوت برقرار شد.بعد از چند ثانیه اسلاگرن پاهایش را گرفت اما به نظر می رسید نمی دانست چه کاری می خواهد انجام دهد. او نگاه دزدانه اش را از هری برداشت و به سمت آتش رفت و پشتش را به آن کرد تا خودش را گرم کند.او به تندی گفت:" فکر کردی نمی دونم دامبلدور تو رو برای چی آورده؟"
هری مستقیما به اسلاگرن نگاه کرد.چشمان گریان اسلاگرن به جای زخم هری افتاد و این بار به بقیه صورتش هم نگاه کرد." تو خیلی شبیه پدرتی."
هری گفت:" بله.خیلی ها اینو بهم گفتن."
" به غیر از چشمات که شبیه..."
هری از این که بارها این را شنیده بود کلافه شده بود و گفت:" شبیه چشمای مادرم شده "
" هوم.فکر نمی کنم به معلما علاقه داشته باشی اما مادرت یکی از شاگردای من بود." او در جواب نگاه پرسش گرانه هری اضافه کرد:" لیلی اونز یکی از بهترین شاگردایی بود که بهشون درس داده بودم.همون طور که میدونی دختر جذاب و بانشاطی بود.من یه بار بهش گفته بودم که باید تو گروه من می افتاد.و من جواب خیلی گستاخانه ای دریافت کرده بودم."
" کدوم گروه مال شما بود؟"
اسلاگرن گفت:" من رییس اسلیترین بودم." او با دیدن چهره هری به سرعت ادامه داد:" اوه نه.اون جوری به من نگاه نکن. فکر می کنم تو هم باید مثل اون تو گریفندور باشی؟ بله.معمولا این به اعضای خانواده منتقل میشه.البته همیشه این جوری نیست.تا حالا از سیریوس بلک چیزی شنیدی؟ حتما شنیدی.تا دو سال پیش خبرش تو روزنامه ها بود . چند هفته قبل مرد."
به نظر می رسید دستی نامریی روده های هری را پیچ و تاب می داد و آنها را محکم به هم می فشرد.
" خوب.به هر حال اون یکی از بهترین دوستان پدرت در مدرسه بود.تمام خانواده بلک تو گروه من بودن اما سیریوس به این قافله خاتمه داد و به گریفندور رفت. جای تاسفه....اون پسر با استعدادی بود.برادرش که بعد از اون اومد هم تو گروه من افتاد اما من دوست داشتم هردوشون تو گروه من می بودن."
او مانند یک خریدار مشتاق بود که در مزایده پول بیشتری پیشنهاد کرده بود.ظاهرا که در خاطراتش گم شده بود.او به دیوار مقابلش خیره شده بود.از روی بیکاری برگشت و به پشتش نگاه کرد تا مطمئن شود که گرم می شود.
" البته مادرت ماگل زاده بود.من وقتی اینو فهمیدم نمی تونستم باور کنم.اگر چه اون به نظر اصیل زاده می اومد اما کارش خیلی خوب بود."
هری گفت:" یکی از بهترین دوستان من ماگل زاده س و در این سالها اون بهترین دانش آموز مدرسه شده."
اسلاگرن گفت:" عجیبه که بعضی وقتا از این اتفاقا می افته.مگه نه؟"
هری به سردی گفت:" در واقع نه."
اسلاگرن با تعجب به او نگاه کرد.او گفت:" فکر نکنی که من متعصبم ها.نه نه نه .من نگفتم که مادرت یکی از شاگردان مورد علاقه من بوده؟ و سال بعد از اون هم دیرک کرس ول (Dirk Cresswell) بود که الآن رییس سازمان اجنه س.و البته یک ماگل زاده دیگه هم بود.دانش آموز با استعدادی که هنوز هم خبرهای خوبی از وقایع گرینگوتز برام میاره."
آن جادوگر با دستان گوشتالویش به پیشانی ش ضربه زد.او غرولند کنان گفت:" جادوی سیاه...می دونی اینجا چند چیز...آه خوبه.به هر حال من وقت زیادی نداشتم.فقط می خواستم اثاثیه خونمو جا به جا کنم که تو وارد اتاق شدی."
او آه بلندی کشید که باعث شد سبیلش به لرزش درآید.
دامبلدور مودبانه گفت:" می خوای کمکت کنم اینجا رو مرتب کنی.؟"
او گفت:" لطفا "
آنها پشت سر هم ایستادند.جادوگر لاغر قد بلند پشت سر دیگری ایستاد و با یک حرکت یکسان چوبدیشان را تکان دادند.وسایل خانه به جای اصلیشان برگشتند.وسایل تزیینی دوباره ترمیم شدند.پرهای روی زمین دوباره به درون کوسنها برگشتند.کتابهای پاره شده خود را ترمیم کردند و به درون قفسه برگشتند.فانوسهای واژگون شده دوباره روشن شدند و به روی میزها برگشتند.تکه های خرد شده قاب عکسهای نقره ای که روی زمین می درخشیدند روی میزی جمع و دوباره براق شدند و شکافها و ترکهای بوجود آمده ترمیم شدند و دیوار ها دوباره پاک شدند.
هنگامی که زنگ ساعت پایه دار که حالا درست شده بود به صدا درآمد دامبلدور با صدای بلندی پرسید:" راستی اون لکه های خون چی بودن؟"
جادوگری که نامش هاریس بود هنگامی که چلچراغ با صدای جیرینگ جیرینگ کرکننده ای به سقف پیچ می شد فریاد زد:" روی دیوار؟ خون اژدها بودن."
آخرین صدای خشن از پیانو بود و بعد از آن سکوت برقرار شد.
آن جادوگر تکرار کرد:" بله خون اژدها.آخرین بطریم بود.الآن قیمتش خیلی زیاده.شاید هنوزم بشه ازشون استفاده کرد."
او به سمت بطری کریستالی کوچکی که روی میز کناری بود رفت و آن را به سمت نور گرفت تا مایع اندک درون آن را بررسی کند." اوهوم.یه کم گرد و خاکی شده.".او بطری را روی میز کناری گذاشت و آهی کشید.سپس نگاه خیره اش به هری افتاد.او با چشمان درشتش به پیشانی هری خیره شد و گفت:" اوهو "
دامبلدور جلو رفت تا آنها را به یکدیگر معرفی کند و گفت:" این هری پاتره.هری این دوست و همکلاسی قدیمیم هاریس اسلاگرنه (Horace Slughorn) "
اسلاگرن موزیانه به سمت دامبلدور برگشت:" پس این طوری می خواستی منو متقاعد کنی؟ من مخالفم آلبوس "
دامبلدور پرسید:" فکر می کنم حداقل می تونیم یه نوشیدنی بخوریم؟ به خاطر روزهای گذشته."
اسلاگرن مردد بود.با خشونت گفت:" بسیار خب.یه نوشیدنی می خوریم."
دامبلدور به هری خندید و او را به سمت یک صندلی که درست کنار آتش - که تازه روشن شده بود - و فانوسهای درخشان قرار داشت دعوت کرد.هری در حالی که گمان می کرد دامبلدور به دلیل خاصی می خواهد او را تا جایی که ممکن است در معرض دید قرار دهد روی صندلی نشست.مطمئنا اسلاگرن که حالا با لیوانها و تنگها مشغول بود وقتی بر می گشت نگاهش مستقیما به هری می افتاد.
او به سرعت به طرف دیگری نگاه کرد انگار می ترسید چشمانش آسیب ببیند.او یک نوشیدنی را به دامبلدور که بدون دعوت نشسته بود داد و سینی را به سمت هری پرت کرد و سپس درون یکی از کوسن های ترمیم شده کاناپه فرو رفت و غرولندکنان ساکت شد.پاهایش آنقدر کوتاه بودند که به زمین نمی رسیدند.
دامبلدور پرسید :" خب.چه طوری هاریس؟"
اسلاگرن بلافاصله گفت:" زیاد خوب نیستم.قلب ضعیف و همچنین رماتیسم خفیف.نمی تونم مثل گذشته راه برم.خب من انتظار چنین چیزی رو داشتم.خستگی دوران پیری دیگه."
دامبلدور گفت:" و تو هنوز باید سریع بتونی حرکت کنی که بدون سر و صدا تو این مدت کم این جوری بتونی به ما خوشامد بگی.تو سه دقیقه بیشتر وقت نداشتی."
اسلاگرن در حالی که کمی عصبانی و مغرور به نظر می رسید با خشونت ادامه داد:" دو دقیقه.نشنیدی افسون های دزدگیرم از کار افتادن.من هنوز داشتم حموم می کردم." و کمی خود را عقب کشید." واقعیت این جاست که من پیر شدم.آلبوس.یه پیر مرد که فقط برای یک زندگی آروم و راحت حقوق میگیره."
هری در حالی که به اطراف خانه اتاق نگاه می کرد فکر کرد که او واقعا دنبال چنین چیزی است.این اتاق کوچک و به هم ریخته بود با این حال کسی نمی توانست بگوید که راحت نیست.در آن صندلی های نرم وچند چارپایه.تعدادی کتاب و نوشیدنی .چند جعبه شکلات و کوسن های باد کرده وجود داشتند.اگر هری نمی دانست آنجا چه کسی زندگی می کند گمان می کرد آن خانه مال یک زن ثروتمند ایرادگیر است.
دامبلدور گفت:" هاریس تو هنوز به اندازه من پیر نشدی."
اسلاگرن بی پرده گفت:" شاید لازم باشه درباره بازنشستگی خودت فکری بکنی.".و چشمان سیاه کمرنگش به دست آسیب دیده دامبلدور افتاد و گفت:" می بینم که مثل قبل واکنش نشون نمیدی."
دامبلدور به آرامی گفت:" تو کاملا درست می گی." دامبلدور آستینش را بالا می زد تا جراحاتش را نشان دهد و این باعث شد موهای پشت گردن هری سیخ شود." من بدون شک از گذشته کندترم اما از طرف دیگه..."