هری پاتر وشاهزاده ی دورگه(فصل چهارم)(قسمت اول)


با وجود این که هری چند روز گذشته را با ناامیدی در انتظار بود که دامبلدور او را از آنجا ببرد هنگامی که به سمت پایین خیابان پریوت درایو حرکت می کردند به وضوح احساس خامی می کرد.او هیچ گاه درست و حسابی با مدیر هاگوارتز بیرون از مدرسه صحبت نکرده بود و همیشه میز تحریری بین آنها بود.خاطره آخرین دیدار رو در روی آنها به زور وارد مغزش شد که بیشتر باعث شرمندگی او شد.او در آن وضعیت چندین بار داد زده بود و تعدادی از وسایل ارزشمند دامبلدور را شکسته بود.

به هر حال دامبلدور کاملا آرام به نظر می رسید.او به روشنی گفت:" چوبدستیت رو آماده نگه دار.هری."

"اما من فکر می کنم که بیرون مدرسه نمی تونم جادو کنم قربان."

دامبلدور گفت:" اگه حمله ای پیش بیاد من به تو اجازه می دم هر کاری برای دفاع از خودت انجام بدی.به هر حال فکر نمی کنم نیاز باشه تو در باره حملات احتمالی امشب نگران باشی."

" چرا قربان؟"

دامبلدور به سادگی گفت:" تو همراه منی.این خیلی موثره.هری "

آنها به یک سراشیبی در انتهای پریوت درایو رسیدند و اندکی ایستادند.او گفت:" تو امتحان غیب و ظاهر شدنتو ندادی."

هری گفت:" نه.فکر می کنم باید هفده سالم بشه تا بتونم امتحان بدم."

دامبلدور گفت:" درسته.بنابراین تو باید دست منو محکم بگیری.اگه می تونی دست چپمو بگیر.همین طور که می بینی دستی که باهاش چوبدستیمو گرفتم یه کم ضعیفه."

هری آن دست دامبلدور را که خواسته بود  گرفت.دامبلدور گفت:" خیلی خوبه.بزن بریم "

هری پیچ و تاب دست دامبلدور را احساس کرد و آن را محکم تر گرفت.چندی بعد فهمید که همه جا سیاه شده و او از همه جهات فشرده می شود. او نمی توانست نفس بکشد انگار نوارهای آهنی به شدت به قفسه سینه اش فشار می آوردند.حدقه چشمانش در سرش به عقب کشیده می شد و پرده گوشهایش به درون جمجمه اش فرو می رفت.و سپس  هوای سرد شبانه به درون ریه هایش راه یافت و چشمانش را که دچار آبریزش شده بودند را باز کرد.احساس می کرد که انگار او را به زور وارد یک لوله لاستیکی تنگ کرده اند.بعد از چند ثانیه متوجه شد که پریوت درایو ناپدید شده است.او و دامبلدور نزدیک جایی شبیه به میدان مخروبه یک روستا با چند یادبود جنگی و چند نیمکت در وسطش ایستاده بودند.ادراک او با احساسش در آمیخت.هری متوجه شد که برای اولین بار در عمرش غیب و ظاهر شده است.

دامبلدور با نگرانی به او نگاه کرد و پرسید:" حالت خوبه؟ این احساس یه کم رنج آوره."

هری در حالی که چشمانش را می مالید و احساس کرد اجبارا پریوت درایو را ترک کرده است گفت:" من خوبم.اما من جارو سواری رو بیشتر ترجیح می دم."

دامبلدور در حالی که ردای سفری اش را با ملایمت به دور گردنش می کشید خندید و گفت:" از این طرف."

او با سرعت زیادی به سمت چند خانه و یک مسافرخانه رهسپار شد.بر اساس ساعت جلوی یک کلیسا از نیمه شب گذشته بود.

دامبلدور گفت:" خب به من بگو هری...جای زخمت.....تمام مدت اذیتت می کرده؟"

او گفت:" نه. و من از این متعجبم چون  فکر می کردم حالا که ولدمورت دوباره به قدرت رسیده همیشه می سوزه."

او سرش را بلند کرد و به دامبلدور نگاه کرد . به نظر می رسید که از چیزی راضی است.

دامبلدور گفت:" من-از طرف دیگه- فکر می کنم لرد ولدمورت از خطرات دستیابی تو به مغزش با خبر شده و فکر می کنه تو از این کار لذت می بری."

هری که نه از دست خوابها و نه از دست افکار ولدمورت راحتی داشت گفت:" خب.من شکایتی نمی کنم."

آنها به گوشه ای پیچیدند و از کنار یک باجه تلفن و یک ایستگاه اتوبوس گذشتند.هری از پهلو به دامبلدور نگاهی انداخت و گفت:" پروفسور؟"

" هری "

" ما دقیقا کجا هستیم؟"

" اینجا روستای زیبای  بادلرای بابرتن(Budlrigh Babberton) است."

" و ما اینجا چی کار می کنیم؟"

دامبلدور گفت:" اوه.بله.در واقع چیزی به تو نگفتم.خب در این چند سال اخیر شمار زمانها از دست من خارج شده.اما ما دوباره دنبال گروه قدیمی مون هستیم.ما این جاییم تا یکی از هم مدرسه ای های قدیمیمو وادار کنیم تا دوباره به هاگوارتز برگرده."

" من چه کمکی می تونم بکنم قربان؟"

دامبلدور سربسته گفت:" من فکر می کنم تو به یه دردی می خوری.سمت چپ هری."

آنها در بین خانه های یک خیابان شیب دار باریک شروع به حرکت کردند.هوای سرد ملایمی که دو هفته پریوت درایو را سرد کرده بود اینجا هم وجود داشت. با فکر دیوانه سازها هری از روی شانه هایش نگاه کرد و به چوبدستی اش چنگ زد." پروفسور. چرا ما مستقیما در خانه دوست قدیمیتون ظاهر نشدیم؟"

دامبلدور گفت:" چون این کار یه کم گستاخانه س که با لگد جلوی در ورودی خونه کسی فرود بیایم.ادب حکم می کنه که به جادوگرا اجازه بدیم اگه می خوان ما رو  به خونشون راه ندن.به هر حال بیشتر خونه های جادوگرا به طور جادویی در برابر ظاهر شدن ناخواسته محافظت میشه.مثلا تو هاگوارتز..."

هری به سرعت گفت:" شما نمی تونین هیچ جای ساختمون یا زمین های اطرافش ظاهر بشین.هرماینی گرنجر بهم گفته بود ."

" و اون کاملا درست گفته.دوباره به سمت چپ می پیچیم."

صدای ساعت کلیسا نیمه شب را اعلام کرد.هری نمی دانست که چرا دامبلدور رفتن به خانه دوست قدیمیش را در این موقع شب گستاخانه نمی دانست.اما حالا که شروع به صحبت کرده بودند او سوالات زیادی داشت تا بپرسد.

" قربان من در پیام امروز دیدم که فاج برکنار شده..."

دامبلدور که حالا وارد  خیابان شیب دار کناری می شد گفت:" درسته.همون طور که مطمئنم می دونی رالف اسکریمجور رییس مرکز کاراگاهان جانشین اون شده."

هری پرسید:" به نظر شما اون برای این کار مناسبه ؟"

  دامبلدور گفت:" سوال جالبیه.اون از فاج توانا تره وشخصیت استوار تر و محکم تری داره..."

" درسته.اما منظورم اینه که.."

" می دونم منظورت چیه.رالف مرد عمله و بیشتر عمرشو در مبارزه با نیروهای سیاه گذرونده."

هری ایستاد اما دامبلدور در باره مخالفتش با اسکریمجور که پیام امروز نوشته بود چیزی نگفت وهری جرات نداشت که موضوع را دنبال کند بنابراین حرفش را عوض کرد و گفت:" و... قربان من دیدم که....خانم بونز..."

دامبلدور به آرامی گفت:" بله.درد وحشتناکیه.اون ساحره بزرگی بود..فقط بالای اینجا...آخ "

او با دست آسیب دیده اش اشاره کرد.

"پروفسور چه اتفاقی برای...."

دامبلدور گفت:" الآن وقت ندارم توضیح بدم.داستانش وحشتناکه.امیدوارم این کار عادلانه باشه."

او به هری که فهمیده بود دامبلدور بهش اجازه داده هر سوالی بپرسه بدون این که سرزنشش کنه نگاه کرد و خندید

" قربان...من درباره موارد امنیتی که باید در مقابل مرگ خوارها انجام بدیم جغدی دریافت کردم "

دامبلدور که همچنان می خندید گفت:" منم یکی گرفتم.به نظرت بدرد می خوره؟"

" در واقع نه "

" نه من فکر نمی کنم.تو از من نپرسیدی که مثلا مربای مورد علاقه م چیه تا مطمئن بشی من پروفسور دامبلدور واقعی م و یک دغل باز نیستم."

هری شروع به صحبت کرد در حالی که نمی دونست دامبلدور اونو سرزنش می کنه یا نه:" من نمی خواستم..."

" در دیدارهای بعدی یادت باشه هری که مربای مورد علاقه م مربای تمشکه.البته اگه من یه مرگ خوار بودم قبل از تغییر قیافه مربای دلخواهمو پیدا می کردم."

هری گفت:" درسته....توی جزوه وزارتخونه چیزی درباره اینفری (Inferi) نوشته بود.این دقیقا چه معنایی داره؟ جزوه زیاد واضح نبود."

دامبلدور به آرامی گفت:" اونا جسد هستن.بدن های مرده ای که با جادوی سیاه مسحور شدن.اینفری ها خیلی وقت بود که دیگه دیده نمی شدن.از دوران قبلی لرد ولدمورت به بعد....اون به قدر کافی آدم کشته بود که بتونه لشکری از اونا درست کنه.خب اینجاست هری رسیدیم..."

آنها نزدیک یک خانه سنگی کوچک تمیز که در مرکز باغ اطرافش بود رسیده بودند.هری آنقدر در تصور هولناک اینفری غرق شده بود که نمی توانست به چیز دیگری توجه کند.اما همین که به در ورودی رسیدند دامبلدور مانند مرده ها ایستاد و هری به او برخورد کرد.

"اوه عزیزم...عزیز......"

هری نگاه خیره او را دنبال کرد و احساس کرد قلبش در سینه فرو ریخت.در ورودی از لولایش آویزان شده بود.

دامبلدور به بالا و پایین خیابان که کمی متروکه به نظر می رسد نگاهی انداخت.

او به آرامی گفت:" چوبدستیت رو در بیار هری و دنبال من بیا..."

او دروازه را به آرامی باز کرد و به سرعت و به آرامی وارد راه باریک باغ شد.دامبلدور به آرامی با پاشنه پایش به آرامی در ورودی را باز کرد و چوبدستی ش را بالا برد.

" لوموس(Lumos)"

نوک چوبدستی دامبلدور روشن شد و نورش  روی یک راهروی باریک افتاد.در سمت چپ در باز دیگری وجود داشتد.دامبلدور در حالی که چوبدستی نورانی ش را بال گرفته بود وارد اتاق نشیمن شد و هری مستقیم به دنبالش رفت.خرابی اتاق را با چشمانش دید.یک ساعت بزرگ پایه دار کاملا شکسته شده بود.صفحه اش شکسته بود و پاندولش مانند شمشیری آن طرف افتاده بود.یک پیانو کنارش افتاده بود و کلیدهایش روی زمین پخش شده بود.تکه های  چلچراغی که از سقف افتاده بود برق می زد.باد کوسن ها خالی شده بود و پرهای درون آن به اطراف ریخته بود.خرده های لیوانهای شکسته مانند پودر به اطراف پاشیده بود.

دامبلدور چوبدستی اش را بالا تر برد بنابراین نورش  روی دیوارهای سیاه و چیز قرمز رنگی که روی آن پاشیده بود افتاد.هری نفسش را در سینه حبس کرد و باعث شد دامبلدور به اطراف نگاه کند.

دامبلدور با افسردگی گفت:" اصلا زیبا نیست.بله چیز وحشتناکی اینجا اتفاق افتاده."

دامبلدور با دقت به وسط اتاق رفت و خرده های اشیای زیر پایش را به دقت بررسی کرد.هری در حالی که به اطراف خیره شده بود جلو رفت و نمی دانست که در پشت لاشه پیانو یا کاناپه واژگون شده چه ممکن است ببیند اما آنجا نشانه ای از بدن انسان نبود.

هری در حالی که می کوشید تصور نکند که کسی که لکه های خونش تا وسط دیوار پاشیده چگونه ممکن است آسیب دیده باشد گفت:" شاید درگیری بوجود اومده باشه و  کسی اونو با خودش برده باشه."

دامبلدور در حالی که به یک صندلی راحتی که بیش از حد واژگون شده بود نگاه می کرد به آرامی گفت:" فکر نمی کنم "

" منظورتون اینه که اون...."

"هنوز اینجاست؟ بله "

و بدون هیچ هشداری دامبلدور نوک چوبدستی اش را به درون نشیمنگاه صندلیهای راحتی انباشته شده فرو کرد که فریاد زد " آخ "!

دامبلدور در حالی که دوباره راست می ایستاد  گفت:" عصر بخیر هاریس (Horace) "

دهان هری باز مانده بود.جایی که تا چند لحظه پیش یک صندلی راحتی بود پیرمرد چاق و بی مویی در حالی که شکمش را می مالید قوز کرده بود.و اکنون با چشمان غم زده و اشک آلود به دامبلدور نگاه می کرد.او در حالی که بلند می شد با خشونت گفت :" لازم نبود چوبدستی رو به اون سختی تکون بدی.این به من آسیب رسوند."

نور چوبدستی روی سر درخشان.چشمان برجسته.سبیل نقره ای بلند گراز مانندش و دکمه های جلاداده ژاکت مخمل بلوطی رنگش که روی یک جفت پیژامه یاسی رنگ پوشیده بود افتاد.بالای سر بی مویش به چانه دامبلدور می رسید.او در حالی که شکمش را می مالید روی پاهایش تلو تلو خورد و ناله کنان گفت :" تو از کجا پیدات شد؟"

او فوق العاده گستاخ به نظر می رسید چرا که در برابر مردی که پیدایش کرده بود وانمود می کرد صندلی راحتی است!

دامبلدور مشتاقانه گفت:" هاریس عزیز.اگه مرگ خوارها می خواستن بهت حمله کنن نشانه های جادوی سیاه همه جای خونه معلوم بود."

مصاحبه ماگل نت و تی ال سی با رولینگ

ادینبورگ ، اسکاتلند
قسمت اول
منبع :ماگل نت


هشدار : این مصاحبه در مورد کتاب ششم است و ممکن است مطلبی از آن را فاش کند اگر کتاب ششم را نخوانده اید از خواندن ادامه متن خوداری کنید!



امرسون اسپارتز ، از ماگل نت : شما با چه کسی در مورد هری پاتر چیزی را مطرح می کنید؟

رولینگ: منظورتون وقتیه که روی اون کار میکنم؟ در واقع هیچ کس ، که این برای من لازمه ، من این شهرت رو برای همین مخفی کردن ها بدست آوردم. حالا اون اومده ، در مورد آمریکا مطمئن نیستم که درست باشه اما در بریتانیا شما واقعاً نمی تونید یک چیزی راجع به من بخونید ، و من یک صدم چیزی را که بیرون اتفاق می افته می خونم ، پس من می دونم بیشتر چه اتفاقاتی می افتد ، بیرون از جهان مخفی کردن به اسم من پیوسته شده . من در بی توجهی خلوت نکرده ام . آنچه آنها در مورد این که من پنهان کاری می کنم فکر میکنند ، و من زیادی این کار رو میکنم - من پنهان کاری می کنم زیرا این شرط کار من است. اگر این کار را نکنم چیزی نمی ماند که انتخاب کنید ، چیزی نمی ماند که سعی کنید کشف کنید "توانایی" - من متنفرم از اینکه چیزی به اسم "توانایی" باشه ، اما مردم دیگر به آن می گن "توانایی" - این برای اینه که به نظر من اگر شما چیزی راکه روی آن کار می کنید مطرح کنید شما باید مواظب باشید نیرویی را که لازم دارید برای انجام آن هدر ندهید.
شما خواهید دید ، ما همه را دیده ایم ، یک عالم مردم که پشت مانعی ایستاده اند و رمان هایی را که می نویسند مطرح می کنند. اگر آنها در حال نوشتن بودند باید در خانه باشند و واقعاً اون رو بنویسند. بسیاری اوقات من ممکنه گفته باشم اون رو ، من می گم ، من روز خوبی داشته ام ، یا من داشته ام ، شما می دونید من جوک های خوبی نوشتم ، که باعث خنده ام شده ، هر آن چه ، اما من هیچ گاه جزئیات رو نمی خواستم مطرح کنم . و سپس یک بار من کتاب رو دست کاری می کنم سپس ویراستارهای من ، که اسمش اما هست و ویراستار نسخه انگلیسی است ، و آرتور که ویراستار نسخه آمریکایی است ، این دو نفر نسخه خطی رو همزمان می بینند . آن دو در مورد چیزهایی بحث می کنند و سپس پیش من بر می گردند و به اون چیزها اشاره می کنند ، البته ، این خیلی آزادانه است که یک بار یک نفر اون رو بخونه و قادر باشه اون رو مطرح کنه ، پس شما می دونید که من رو برای هجده ماه ساکت نگه می دارند در صورتی که من در حال کار بودم و سپس شما این هیاهو رو می بینید ، زیرا شما واقعاً نیاز دارید که در این مورد بایکی صحبت کنید ، پس اما و آرتور کسانی هستند که اولین جریان ها را بروز می دهند و سپس این شگفت انگیزه که بشنوی این ها چه فکر می کنند .نظر آن دو در مورد این کتاب مثبت بود ، آنها واقعاً اون رو دوست داشتند .

امرسون اسپارتز: این تا حدی یک سوال غیر عادیه اما چه جوری خیلی وقت ها شما کتاب خودتون رو می خونید؟

رولینگ : این یک سوال غیر عادی نیست ، بلکه یک سوال خیلی سالمه زیرا کتاب یکمرتبه منتشر شده من کمی نادر هستم. یک چیز بامزه است که وقتی که من یک کتاب رو انتخاب می کنم تا حقیقتی رو توش چک کنم من آشکارا بیشتر انجام می دم،من شروع به خواندن می کنم سپس خودم رو می مکم و ممکنه چندتا صفحه بخونم سپس اون رو می ذارم کنار و به کار خودم بر می گردم. برای مثال اگر بخواهم حمام رو عنوان گذاری کنم ، و من نیاز دارم تا کتابی را برای خواندن انتخاب کنم ، یکی از کتاب های خودم رو بر نمی دارم ، از اینرو هزارن طرفدار هستند که می دانند کتاب ها بسیار بهتر از چیزیه که انجام می دم. یکی از برتری های من این است من می دونم چه اتفاقی می افتد.

ملیسا آنلی ، از تی ال سی : تا حالا بک استوریهای شما چند تا جعبه شده؟

رولینگ: واقعاً سخته که بگم من بی نظم ام ، اما آره ، چند تا جعبه شده . عمده اونا توی دفتر یادداشت هستند ، چون اونا خیلی باارزش هستند. همچنین من عمدتاً به آن در یک مرجع برای اصلاح نیاز دارم. چون من چیزهام رو گم می کنم. همچنین ، گم کردن یک کتاب سخت تر از گم کردن یک تکه کاغذه.

امرسون اسپارتز: وقتی کتاب هفتم تمام شود ، شما سایتتان را برای پاسخ گویی به سوالات باز نگه می دارید؟

رولینگ : آره ، من نمی بینم که سایت در حال بسته شدن باشد ، مثل حرکت ماه در نیمه شب است وقتی کتاب هفتم تمام شد. نه ، معلوم نیست.احساس منه ، من نمی تونم به تمام سوالات جواب بدم . برای مثال ، معرفی فهرستی از رنگ مورد علاقه ی شخصیت ها . اما مردم در واقع می خواهند بدانند - این یک نوع از جزئیات هست ، مگه نیست؟ همچنین ، من هیچ گاه نمیام به هر چیزی که یک طرفدار عقده ای می خواد در مورد رمان بدونه جواب بدم ، و سایت یک راه دیگر برای انجام آن است.
بعلاوه من فکر می کنم مردم نگرشگری کردن در مورد شخصیت ها را حتی در آخر کتاب هفتم ادامه خواهند داد، زیرا بعضی ها خیلی به یک شخصیت علاقه مندند،زندگی گذشته کسی به این طرح وابسته نیست، آنها در قسمت مرکزی داستان نیستند، همچنین هنوز فن فیکشن ها انحراف بزرگی دارند. فقط تا زمانی که شخصیت ها وجود دارند - من یکی از طرفداران بزرگ جین آستن هستم و شما درباره ی شخصیت هایی که در آخر داستان زنده می مانند تعجب خواهید کرد .آنها زندگی می کنند ، آنها زنده می مانند ، شما خیلی تعجب می کنید ، این طور نیست؟ اما من به همان اندازه مطمئنم که می تونم این رو جریان بدم که مطمئن شوید کتاب هفتم آخرین کتاب خواهد بود، حتی با این که من تعداد زیادی چشم های واقعی توله سگ دریافت کردم."فقط یکی بیشتر!" آره ، من فکر میکنم اون هفتم خواهد بود.

امرسون اسپارتز: هفت تا کتاب یک سری بلند است.

رولینگ : آره ، درسته ، من فکر نمی کنم آنها دارند می روند تا بگویند تو بیرون شدی ، بیا !!

ملیسا آنلی : اگر شما هر چیز دیگری در سری هری پاتر می نوشتید ، در مورد خود هری پاتر بود یا شخصیت دیگری یا یک کتاب مرجع؟

رولینگ: دوست داشتنی ترین چیز ، من اینو چند بار قبلاً گفته ام ،‌ می تونه یک دایرة المعارف باشه که این می تونست شوخی با شخصیت های کوچکتر باشه و می تونستم زندگی نامه کامل تمام شخصیت ها هم توش باشه.

ملیسا آنلی : خب ، سوال بزرگ بزرگ بزرگی از کتاب ششم . اسنیپ بد هست؟

رولینگ : (با کمی خنده) خب ، تو کتاب رو خوندی ، خودت چی فکر می کنی ؟

امرسون اسپارتز: او داره سعی می کنه که شما قاطئانه جواب بدهید.
ملیسا آنلی : درسته ، توطئه ای وجود داره ، و کسانی هستند که مطالبه خواهند کرد -

رولینگ : وفادار بودن به بعضی نا امیدی ها؟(با خنده بلند)

امرسون اسپارتز: بله!
ملیسا آنلی : بله!

امرسون اسپارتز: مثل بعضی دریانوردان که ما می دانیم!

(همه می خندند)

رولینگ : درسته ، خب ، من آشکار هستم ، هری - اسنیپ حالا خصوصی اند ، اگر چه نه زیاد ، نسبت به هری-ولدمورت. من نمی تونم اون سوال رو جواب بدم زیرا تباه کننده است ، مگه نه؟، هر چی من می گم که واضح باشه ، یک جور فشاره بر روی چیزی که اتفاق خواهد افتاد وقتی که آنها دوباره ملاقات کنند که من نمی توانم . و اجازه بدید ما اونو بپوشونیم ، اون داره میره تا ده هزار تا فرضیه رو اجرا کنه.من بد هستم (می خندد) اما من فرضیات رو دوست دارم ، من فرضیات رو دوست دارم.

امرسون اسپارتز:من می دونم دامبلدور دوست داره خوبی مردم رو ببینه ، اما بنظر می آد او گاهی بیش از حد بی اعتنایی می کنه.

رولینگ : (با خنده بلند) بله ، من این رو ترتیب دادم.کار من بود.

امرسون اسپارتز:چه طور ممکنه کسی این قدر ...

رولینگ : باهوش باشه؟

امرسون اسپارتز: اینقدر بی ملاحظه و اینقدر ماهر باشه برای بعضی چیز ها؟

رولینگ : درسته ، اطلاعاتی وجود داره که توی این هست که داره می آد، در کتاب هفتم.اما من می خواستم بگم که فکر می کنم این اثبات شده است، بخصوص در کتاب های پنجم و ششم که بی اندازه قوه ادراک شخص نمی تواند شما را از اشتباهات احساسی کشف کندو من فکر می کنم دامبلدور واقعاً مثل همینه.در حقیقت ، من باید مواظب باشم که یک شخصیت خیلی ، خیلی باهوش ممکنه مشکلاتی درست کنه ، .این برای دامبلدور تمام شده است ، زیرا دانایی اش او را نگه داشته است، و من فکر می کنم شما می تونید این رو در کتاب ها ببینید ، زیرا جایی که عدالت او است ، جایی که رازدار اوست ، جایی که شریک اوست؟ او هیچ کدام از این چیزها را ندارد. او همیشه کسی است که می بخشد ، او همیشه کسی است که دانایی دارد.برای همین من فکر می کنم که ، در صورتی که من از خواننده بخواهم که قبول کند که مک گونگال در مدیریت دومین نفر شایسته است ، او برابر نیست. شما جواب کاملی می خواهید ، اما من بهتر از این نمی توانم جواب بدهم.

امرسون اسپارتز: خیر ، این یک جواب خوب بود.
ملیسا آنلی : این به نفع دامبلدور هست که تنها باشه.

رولینگ : من او را جدا می بینم ، و تعداد کمی به من صحیح گفته اند ، من فکر می کنم که او جدا شده است. خواهرم در یک لحظه از نا امیدی به من گفت ، زمانی که هاگرید خودش را در کلبه اش حبس کرده بود بعد از آن که ریتا اسکیتر دورگه بودن او را منتشر کرد ، و خواهرم به من گفت :"چرا دامبلدور زودتر پیش اون نرفت، چرا دامبلدور زودتر پیش اون نرفت؟" من گفتم او واقعاً می خواست عصبانیت هاگرید فروکش کند و ببیند که شاید او بیرون بیاید ، چون اگر بیرون بیاید واقعاً بهتر شده است .او گفت " درسته اون زیاد از حد جداست، اون زیاد از حد سرداست ،اون مثل توئه."(با خنده بلند) با این حال او عقیده داشت که او جایی که لازم باشد عجله می کند و من می خواستم اون رو کمی رها کنه و بگه:" بگذار صبر کنیم و ببینیم اگر او توانست اون رو بیرون بیاره." من نمی خواستم اون رو یک هفته رها کنه. اون رو شاید برای یه بعدازظهر می دید.اما می خواستم او را تا کلبه تعقیب کند.

امرسون اسپارتز: این یکی از سوالات من از وقت کتاب سوم است: - چرا ولدمورت به لیلی پیشنهاد کرد فرصتی برای زنده ماندن دارد؟او واقعاً می خواست اجازه دهد لیلی زنده بماند؟

رولینگ : اوهوم

امرسون اسپارتز: چرا؟

رولینگ : (با مکث) نمی تونم بهت بگم. اما او پیشنهاد کرد، تو مطلقاً راست می گی. نمی خواهی از من بپرسی چرا مرگ جیمز لیلی و هری رو نجات نداد؟ جواب تو همینه ، تو فقط سوال خودت رو جواب دادی، زیرا او می توانست زنده بماند و مرگ را انتخاب کند . جیمز داشت می رفت که در هر صورت کشته بشه . می بینی چه قصدی دارم؟ من نمی گم جیمز آمادگی نداشت ؛ او در راه نجات خانواده اش مرد اما او در هر صورت کشته می شد. او انتخابی در پیش رو نداشت ، برای همین او با عجله حمله کرد در یک راه اراده قرار گرفت ، من فکر می کنم تمایزی در شجاعت وجود دارد.جیمز بی اندازه شجاع بود. اما به اندازه شجاعت لیلی بود، من فکر می کنم در این مورد ارزش کار لیلی بیشتر بود، زیرا او می توانست جانش را نجات دهد. حالا هر مادری ، هر مادر عادی می خواهد آنچه را لیلی انجام داد انجام دهد.همچنین در این احساس شجاعت او زیادتر از یک احساس و وجود بود اما او برای انتخاب وقت داشت. جیمز نبود . این مثل یک مزاحمی است که وارد خانه شما شده است، مگر نه؟ شما به طور غریزی به او حمله خواهید کرد. اما اگر در خونسردی کامل باشید به خودتون می گویید:"از این راه خارج شو" شما می دونید چه کاری خواهید کرد؟من عقیده دارم ، من فکر نمی کنم هیچ مادری بخواهد از جلوی بچه برود کنار. اما آیا این جوابه؟ او از روی قصد جانش را فدا کرد.او انتخاب پاکی داشت...

امرسون اسپارتز: و جیمز این کار رو نکرد

رولینگ : خیر ،زیرا همچنانکه من دارم امتحان میکنم که درسری واضح بگم ، چنین اتفاقی قبلاً نیفتاده است. هیچ کس اصلاً قبلاً زنده نمانده است.و هیچ کس ،به این دلیل ، می دانسته که چه اتفاقی خواهد افتاد.

ملیسا آنلی ، بنابراین هیچ کس ...نه ولدمورت نه هیچ کس دیگر از طلسم "اجی مجی لا ترجی" هرگز فرصتی برای انتخاب نداده است که بمیرد...

رولینگ : ممکن است آنها بتوانند انتخاب کنند، اما نه در آن راه مخصوص.

******قسمت اول مصاحبه را خواندید******

هری پاتر وشاهزاده ی دورگه(فصل سوم)(قسمت آخر)

 

دامبلدور در حالی که به سمت هری بر می گشت گفت:" مشکلی برای  ما.منظورم محفل ققنوسه. پیش اومده که من امیدوارم تو بتونی حلش کنی.اما اول باید بگم که وصیت نامه سیریوس هفته پیش پیدا شده و اون همه اموالشو به تو بخشیده."

در روی کاناپه عمو ورنون به سمت او برگشت اما هری به او نگاه نکرد و فقط گفت:" اوه خوبه"

دامبلدور ادامه داد:" بهتره رو راست باشیم.و تو مقداری طلا به حسابت اضافه کردی"

عمو ورنون با صدای بلندی از روی کاناپه گفت:" پدرخوندش مرده؟"

دامبلدور و هری هر دو برگشتند تا به او نگاه کنند.لیوان نوشیدنی نزدیک سر عمو ورنون بود و او می خواست آن را پرتاب کند." اون مرده؟پدر خوندش؟"

دامبلدور گفت:" بله اون مرده." او از هری نپرسید چرا به دورسلی ها چیزی نگفته است.سپس طوری که انگار هیچ توقفی بین گفتگویشان پیش نیامده بود ادامه داد:" مشکل ما اینجاست که سیریوس خونه شماره دوازده میدان گریمولد رو هم به تو بخشیده."

عمو ورنون در حالی که چشمانش گرد شده بود حریصانه پرسید:" اون براش یه خونه گذاشته؟" هیچ کس جواب او را نداد.هری گفت:" شما می تونید از اون به عنوان پایگاه استفاده کنید.شما می تونید از اون استفاده کنید من اونو نمی خوام" هری هرگز نمی خواست دوباره پایش را در خانه شماره دوازده میدان گریمولد بگذارد.او گمان می کرد که برای همیشه با خاطرات سیریوس در اتاق های قدیمی آن خانه شبح زده شده است و می خواست برای همیشه آن خانه را ترک کند.

دامبلدور گفت :" این خیلی سخاوتمندانه س.ما موقتا اون ساختمون رو تعطیل کرده بودیم."

" چرا؟"

دامبلدور غرولندهای عمو ورنون را که اکنون  لیوان نوشیدنی  اش به آرامی به سرش ضربه  می زد را نادیده گرفت و گفت:" سنت های خاندان بلک حکم کرده اند که خانه مستقیما بدست آخرین مرد خانواده برسد.سیریوس آخرین عضو این خانواده بود و برادر کوچکترش-ریگیولوس- قبل از اون مرده بود وهیچ کدوم بچه ای نداشتن.درسته که سیریوس و صیت کرده که اون خونه به تو برسه.اما ممکنه طلسم هایی در اون به کار رفته باشه که خونه حتما به کسانی برسه که از نسل اون خانواده هستن."

ناگهان هری تابلو مادر سیریوس را که در خانه ی شماره دوازده میدان گریمولد نصب شده بود را به یاد آورد و گفت:" من فکر می کنم چنین طلسم هایی وجود داشته باشه."

دامبلدور گفت:" آروم باش.و اگر چنین طلسم هایی وجود داشته باشه مالکیت خانه مستقیما به بزرگترین اقوام بازمانده از خانواده میرسه که یعنی به دختر دایی سیریوس -بلاتریکس لسترینج- میرسه."

هری بدون آن که بداند چه می کند از جا جست و تلسکوپ و کفش های ورزشی روی زمین افتاده بودند." بلاتریکس لسترینج – قاتل سیریوس – صاحب خونه میشه؟"

او گفت:" نه "

دامبلدور به آرامی گفت:" خب در حقیقت ما ترجیح میدیم اون هیچ وقت این خونه رو بدست نیاره.موقعیت الآن خیلی پیچیده س.ما نمی دونیم طلسم هایی که بعدا ما روی اون خونه به کار بردیم مثل افسون رازداری آیا باعث میشه که مالکیت خونه رو به کس دیگه ای نسپره یا نه.ممکنه هر لحظه بلاتریکس نزدیک اون خونه بیاد.طبیعتا ما باید تا الآن که از اون جا مطمین شدیم به جای دیگه ای می رفتیم."

" اما شما از کجا می دونین که خونه به من می رسه؟"

دامبلدور گفت:" خوشبختانه یک آزمایش راحت وجود داره."

او لیوان خالیش را روی میز کنارش گذاشت و قبل از این که بتواند چیزی بگوید عمو ورنون فریاد زد:" نمی خوای ما از شر این چیزای گستاخ راحت کنی؟"

هری به اطرافش نگاه کرد.هر سه عضو خانواده دورسلی سرهایشان را گرفته بودند و لیوانها بالا و پایین می رفتند وبه فرق سر آنها ضربه می زدند و محتویات درونشان به اطراف می پاشید.دامبلدور چوبدستیش را دوباره بالا برد و هرسه لیوان ناپدید شدند و مودبانه گفت:" متاسفم.اما بهتر بود اونا رو می خوردین."

به نظر می رسید عمو ورنون از این جوابهای ناخوشایند منفجر شده اما چیزی نگفت و با چشمان خوک مانندش به چوبدستی دامبلدور نگاهی انداخت و با خاله پتونیا و دادلی به طرف کوسن ها رفت.

دامبلدور به طرف هری برگشت و دوباره طوری که انگار عمو ورنون چیزی نگفته بود ادامه داد:" در واقع اگه تو وارث خونه بشی که شدی..."
او برای پنجمین بار چوبدستیش را تکان داد.صدای بلندی به گوش رسید و یک جن خانگی با دماغ دراز و گوش های بزرگ خفاش مانند و چشمان درشت سرخ با لباسی کهنه روی فرش پشمی دورسلی ها ظاهر شد.خاله پتونیا با صدای بلندی که موها را سیخ می کرد جیغ کشید.در طول زندگی اش چیزی به این کثیفی وارد خانه اش نشده بود.دادلی که فکر کرده بود آن موجود شلوار راه راهش را خواهد گرفت پاهای قرمز برهنه اش را از روی زمین برداشته بود و تا بالای سرش بالا برده بود.عمو ورنون نعره زد:" اینجا چه جهنمی دیگه؟"

دامبلدور جواب داد:" کریچره "

جن خانگی مانند یک قورباغه با چنان صدایی بلندی جیغ می زد که عمو ورنون گوشهایش را پوشاند." کریچر این کارو نمی کنه.کریچر به بلاتریکس تعلق داره.کریچر به خاندان بلک تعلق داره.کریچر بانوی جدیدی می خواد.کریچر به این پسره پاتر خدمت نمی کنه.کریچر این کارو نمی کنه...."

دامبلدور با صدایی بلند تر از صدای کریچر که مدام می گفت " این کارو نمی کنه " ادامه داد:" همون طور که می بینی هری کریچر نمی خواد تو صاحب اون بشی..."

هری در حالی که با نفرت به جن خانگی کثیف و سیاه نگاه می کرد گفت:" برای من مهم نیست.من اینو نمی خوام."

"...من این کارو نمی کنم...."

" تو دوست داری اون خونه رو به بلاتریکس لسترینج ببخشه؟ یادت رفته که اون پارسال اون جا تو مقر محفل ققنوس بوده؟"

"....من این کارو نمی کنم....."

دامبلدور گفت:" به اون دستور بده.اگه این جن  به تو رسیده باشه باید اطاعت کنه.و اگر نکرد ما باید راه دیگه ای پیدا کنیم تا او نو از بانوی مورد علاقه ش دور کنیم."

".....من این کارو نمی کنم...."

صدای کریچر تبدیل به فریاد بلندی شده بود و هری چیزی به فکرش نمی رسید جز این که بگوید :" کریچر خفه شو!"

یک لحظه به نظر رسید کریچر ساکت شده.او گلویش را گرفت در حالی که دهانش هنوز دیوانه وار کار می کرد وچشمانش  برآمده شده بود.بعد از چند ثانیه  آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد.و خود را به طرف فرش پرت کرد( خاله پتونیا جیغ کشید ) و در حالی که با دستها و پاهایش به زمین می کوبید و با خشم و بدخلقی ساکت شد.

دامبلدور با شادمانی گفت:" این کارمونو آسون کرد.سیریوس کارشو خوب بلد بوده.تو مالک بر حق خانه شماره دوازده میدان گریمولد و کریچر هستی."

هری  وحشت زده در حالی که به کریچر مانند آشغالی که به ته کفشش چسبیده باشد نگاه می کرد گفت:" من باید اینو نگه دارم؟"

دامبلدور گفت:" نه اگه نمی خوای مجبور نیستی.به نظر من می تونی اونو به هاگوارتز بفرستی تا تو آشپزخونه کار کنه.در این صورت بقیه جن های خونگی از اون مراقبت می کنن."

هری با آرامش خاطر گفت:" بله.من این کارو می کنم.کریچر من از تو می خوام که به هاگوارتز بری و با بقیه جنهای خونگی تو آشپز خونه کار کنی."

کریچر در حالی که روی زمین پخش شده بود و دست و پایش در هوا بود به طور وارونه نگاهی از روی نفرت به هری انداخت و با صدای بلند دیگری ناپدید شد.

دامبلدور گفت:" خوبه.فقط یه کار دیگه باید انجام بدم و اون اینه که یه بار دیگه با دورسلی ها صحبت کنم.

" همون طور که حتما می دونین.هری زمانی متولد شد که...."

خاله پتونیا که برای اولین بار از زمان ورود دامبلدور حرف می زد گفت:" نه "

دامبلدور مودبانه پرسید:" ببخشید؟"

" نه اون یه ماه از دادلی دیر تر به دنیا اومد و دادلی  دو سال دیگه هیجده سالش میشه."

دامبلدور از روی خوش مشربی گفت:" اوه.اما در دنیای جادویی اون به سن هفده سالگی میرسه..."

عمو ورنون غرولند کنان گفت:" احمقانه س " اما دامبلدور حرف او را نشنیده گرفت.

" خب همون طور که می دونین جادوگری به اسم لرد ولدمورت دوباره به این کشور برگشته.جامعه جادویی هم اکنون در آستانه جنگ قرار داره.هری- که لرد ولدمورت به دلایلی خواسته بود اونو بکشه- نسبت به پونزده سال پیش که من اونو با نامه ای درباره ی کشته شدن پدرو مادرش جلوی خونه شما گذاشتم و از شما خواستم که اونو از خودتون بدونین در خطر بزرگ تری قرار داره."

دامبلدور مکث کرد و اگر چه صدایش همچنان آرام و واضح بود اما هری احساس کرد این بار سردی خاصی در گفتارش وجود دارد و او دورسلی ها را دید که به هم نزدیک تر شدند.

" شما اون طور که من خواسته بودم عمل نکردید.شما هیچ وقت با هری مثل پسر خودتون رفتار نکردید.اون چیزی نمی دونست و در دستهای بی رحم شما بود.بهترین چیزی که میشه گفت اینه که اون از زیان های وحشتناکی که شما به پسر بدبختی که بینتون نشسته وارد کردین در امان مونده."

عمو ورنون و خاله پتونیا طوری به اطراف نگاه کردند که انگار می خواستند کسی را غیر از دادلی که داشت بینشان له می شد راببینند.

عمو ورنون دیوانه وار شروع به صحبت کرد:" ما با دادلی بدرفتاری کردیم؟ چی می خوای....؟"

اما دامبلدور از او خواست ساکت باشد طوری که انگار زبانش را بیرون کشیده بود.

" جادویی که من پونزده سال پیش به کار بردم خیلی قدرتمند بود و باعث می شد تا زمانی که هری این جا رو خونه خودش بدونه در امان باشه.به هر حال بدبختانه اون اینجا بود بدون اینکه کسی بهش خوشامد بگه.با اون بد رفتاری شد و شما حداقل از روی بی میلی به اون یه اتاق تو خونه تون اختصاص دادین.این جادو زمانی که هری به هفده سالگی برسه- یعنی زمانی که مرد بشه – متوقف میشه.من فقط یک چیز می خوام.به هری اجازه بدین یه بار دیگه تا زمان هفده سالگیش به این خونه بیاد تا مطمئن بشم که جادوی محافظتش تا اون موقع کار می کنه. "

هیچ کدام از دورسلی ها چیزی نگفتند.دادلی کمی اخم کرده بود و هنوز می کوشید تا بفهمد چه وقت با او بدرفتاری کرده اند.قیافه عمو ورنون طوری بود که انگار چیزی در گلویش گیر کرده است.به هر حال خاله پتونیا به طور عجیبی مغرور به نظر می رسید.

دامبلدور بالاخره  بلند شد و در حالی که ردایش را مرتب می کرد گفت:" خب هری وقتش رسیده که ما بریم."

دامبلدور کلاهش را برداشت و به دورسلی های مضطرب که گمان می کردند آن لحظه همیشه باقیست گفت:" به امید دیدار." و راهش را کج کرد و از خانه بیرون رفت.هری شتابان به دورسلی ها گفت" خدا حافظ " و به دنبال دامبلدور که پشت چمدانش- که قفس هدویگ روی آن بود- ایستاده بود رفت .

دامبلدور در حالی که چوبدستیش را دوباره بیرون می کشید گفت:" نمی خوایم اسباب زحمت شما بشیم .من باید وسایل رو به پناهگاه بفرستم تا اون جا در انتظار ما باشن.به هر حال می خوام که شنل نامریی تو بیاری.فقط برای احتیاط."

هری در حالی که می خواست دامبلدور چمدان به هم ریخته اش را نبیند به زحمت ردایش را از آن بیرون کشید.هنگامی که او آن را در جیب ژاکتش جاسازی می کرد دامبلدور چوبدستیش را تکان داد و چمدان و هدویگ و قفسش ناپدید شدند.دامبلدور دوباره چوبدستی اش را تکان داد و در ورودی به طرف هوای تاریک و مه آلود باز شد.

" خب هری بیا یه کم در شب قدم بزنیم و حوادث گذشته رو دنبال کنیم."

هری پاتر وشاهزاده ی دورگه(فصل سوم)(قسمت سوم)

هری به سرعت به طرف پله ها دوید و  که می خواست مثل همیشه از چند پله آخر پایین بپرد در حالی که مراقب بود که از دسترس عمو ورنون دور بماند.در راهرو مردی با ریش بلندی که تا کمرش می رسید ایستاده بود.نیمه ماه از پشت بینی او قابل تماشا بود.و او یک ردای سیاه بلند سفری و یک کلاه نوک تیز پوشیده بود.ورنون دورسلی که سیبیلش به اندازه سبیل دامبلدور پرپشت اما  سیاه بود با لباس خواب آلبالویی طوری به تازه وارد نگاه می کرد که انگار به چشمانش اطمینان نداشتد.دامبلدور با خووشرویی گفت:" از نگاه سراسیمه شما معلومه که هری بهتون چیزی نگفته.به هر حال بذارین من فرض کنم شما منو به خونتون دعوت کردین.این عاقلانه نیست که تو این موقعیت خطرناک تو راهرو بایستیم."

او با زیرکی به آستانه در نزدیک شد و پشت سر او ایستاد.

دامبلدور در حالی که بینی شکسته اش را به سمت عمو ورنون برمی گرداند گفت:" از آخرین باری که اینجا رو دیدم خیلی میگذره.گلهاتون خیلی رشد کردن."

ورون دورسلی حرفی نزد.هری تردیدی نداشت که به زودی او قدرت تکلمش را باز میابد.ضربان شقیقه اش به حد خطرناکی رسیده بود اما چیزی از دامبلدور موقتا او را از نفس کشیدن باز داشته بود.این شاید به خاطر چهره خشن جادوگریش بود.شاید هم عمو ورنون فکر می کرد به راحتی نمیشه با اون درافتاد.

دامبلدور در حالی که از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش به او نگاه می کرد با قانع کننده ترین صدایش گفت:" آه.عصر بخیر هری.خوبه.خیلی خوبه"

این کلمات باعث شد عمو ورنون از خواب بیدار شود.به محض این که او هشیار شد این واضح بود که او فکر می کند کسی که با دیدن  هری بگوید"خوبه" کسی است که نمیشود با او رودررو شد.

او با صدایی که گستاخی از هر هجایش معلوم بود گفت:" من نمی خوام گستاخی کنم...."

دامبلدور با حالتی موقرانه گفت:" متاسفانه گستاخی تصادفی گاهی اوقات بدون هیچ زنگ خطری اتفاق می افته.بهتره در این مواقع آدم چیزی نگه.آه و این باید پتونیا باشه."

در آشپزخانه باز شد و آنجا خاله هری با دستکش لاستیکی و لباس زنانه که روی لباس خوابش پوشیده بود ایستاده بود.صورت اسبی اش هیچ حالتی به جز ترس را نشان نمی داد.

دامبلدور وقتی عمو ورنون نتوانست او را معرفی کند گفت:" آلبوس دامبلدور.ما قبلا با هم مکاتبه داشتیم." هری نامه عربده کشی را که خاله پتونیا دریافت کرده بود را به یاد آورد ولی او چیزی از منظور آن نفهمیده بود." و این باید پسرتون دادلی باشه؟"

دادلی با قیافه شگفت زده و لباس خواب راه راه در اتاق نشیمن ایستاده بود.دامبلدور یکی دو دقیقه صبر کرد تا یکی از دورسلی ها چیزی بگوید و وقتی کسی چیزی نگفت لبخندی زد.

" می تونم فرض کنم شما منو به خونتون دعوت کردین؟"

دادلی تقلا کنان هنگامی که دامبلدور از کنارش گذشت به عقب رفت.هری در حالی که هنوز کفشهای ورزشی و تلسکوپ در دستش بود از چند پله آخر پایین پرید و دامبلدور را دید که روی یک صندلی راحتی نشسته و با علاقه به اطراف خانه نگاه می کند.او در آنجا کمی عجیب به نظر می رسید.

هری با ناامیدی پرسید:" قربان .ما نمی خواهیم بریم؟"

دامبلدور گفت:" البته.اما چند موضوع است که ابتدا باید دربارش صحبت کنیم.من نمی خوام این کارو بکنم اما باید کمی از مهمان نوازی خاله و شوهرخالت سو استفاده کنیم."

" شما این کارو می کنین؟"

ورنون دورسلی وارد شده بود و خاله پتونیا پشت شانه هایش بود.و دادلی دزدکی پشت هر دوی آنها می پلکید.

دامبلدور با بی خیالی گفت:" بله.من باید این کارو بکنم."

او چوبدستیش را به سرعت درآورد و هری دید که با یک ضربه آرام کاناپه بزرگ شد و از زیر پاهای دورسلی ها گذشت به طوری که آنها توده وار روی آن افتادند.با ضربه دیگر چوبدستی کاناپه کوچک شد و به جایگاه اصلی خودش بازگشت.به محض این که او چوبدستیش را در جیبش گذاشت هری به دستهای سیاه و چروکیده او نگاه کرد که انگار گوشت آنها سوخته بود.

" قربان....چه اتفاقی برای..."

دامبلدور گفت:" باشه برای بعد.لطفا بشین هری."

او صندلی راحتی دیگر را برداشت درحالی که می کوشید به چهره دورسلی ها که آرام و ساکت بودند نگاه نکند.دامبلدور به عمو ورنون گفت:" من فکر می کردم شما می خواین به من نوشیدنی تعارف کنین.اما شواهد نشون میده که این کار الآن احمقانه به نظر میرسه."

با حرکت بعدی چوبدستی یک بطری خاک گرفته و پنج لیوان در وسط هوا ظاهر شد.سپس بطری خم شد ومقداری نوشیدنی را سخاوتمندانه در هر پنج بطری ریخت و سپس لیوانها به طرف هر پنج نفر حرکت کردند.دامبلدور درحالی که جرعه ای از لیوانش می نوشید گفت:" بهترین شهداب های بلوط خانم رزمرتا ".هری هرگز چیزی مانند آن را قبلا نخورده بود ولی بلافاصله احساس کرد خیلی خوشمزه است.دورسلی یعد از یک نگاه سریع و وحشت زده به یکدیگر سعی کردند لیوانهایشان را نادیده بگیرند و به آرامی آنها را در کنار سرهایشان خالی کردند.هری نتوانست جلوی بدگمانی اش را نسبت به دامبلدور که از نوشیدنیش لذت میبرد پنهان سازد

هری پاتر وشاهزاده ی دورگه(فصل سوم)(قسمت دوم)

یک چمدان بزرگ در وسط اتاق افتاده بود.در آن باز بود و در آن چیزی به جز چند زیرپوش.چند بسته شکلات.چند بطری مرکب و چند قلم پر شکسته که کف آن را پوشانده بود چیزی نبود.روی زمین یک کاغذ ارغوانی رنگ افتاده بود که در آن نوشته شده بود:

وزارت سحر و جادو:از خانه و خانواده خود در برابر نیروهای سیاه مراقبت کنید.

1.به شما پیشنهاد می کنیم که تنها از منزل خارج نشوید.

2.در زمان تاریکی باید احتیاط بیشتری کنید.هر کجا هستید سعی کنید مسافرت خود را قبل از تاریکی شب به پایان برسانید.

3.موارد امنیتی را در خانه خود رعایت کنید و مطمین شوید همه اعضای خانواده از افسونهای اضطراری مانند سپر محافظ و سرخوردگی اطلاع دارند.افراد خردسال را تنها نگذارید.

4.با سوال از دوستان و اعضای خانواده و استفاده از محلول راستی مرگ خوران را تشخیص دهید.

5.اگر مشاهده کردید یکی از اعضای خانواده.دوستان.همکلاسی ها و همسایگان رفتارهای مشکوکی دارد فورا مراتب را به اداره اجرای قوانین جادویی اطلاع دهید.

6.اگر نشانه هایی از جادوی سیاه  و یا هر مکانی که در آن درگیری صورت گرفته مشاهده کردید وارد نشوید و فورا به کارآگاهان اطلاع دهید.

7.در صورت مشاهده هرگونه فعالیت مرگ خواران سریعا به وزارت سحر و جادو اطلاع دهید.

هری در خواب خرناسی کشید و صورتش روی پنجره کشیده شد و عینکش بیشتر کج شد.اما او باز هم بیدار نشد.

یک ساعت رومیزی که چند سال پیش بدست هری تعمیر شده بود با صدای بلندی شروع به زنگ زدن کرد و

نشان می داد فقط یک دقیقه به ساعت یازده مانده است.در دست آزاد هری یک تکه کاغذ پوستی با نوشته های مایل آویزان بود.هری این نامه را که سه روز پیش دریافت کرده بود آنقدر خوانده بود که طومار پیچ در پیچ آن کاملا صاف شده بود.

هری عزیز:

اگر این طور راحتی من باید ساعت یازده جمعه آینده به خانه شماره چهار پریوت درایو بیایم تا تو را یه پناهگاه ببرم تا بقیه تعطیلات مدرسه را آنجا بمانی.اگر موافقی من باید به تو کمک کنم تا به شیوه ای که تمایل دارم به پناهگاه بروی.هر وقت تورو دیدم بیشتر توضیح میدم.

لطفا جواب نامه را با همین جغد بفرست.ایدوارم جمعه تو را ببینم.

ارادتمند همیشگی-آلبوس دامبلدور

اگر چه هری این موضوع را قلبا می دانست اما پس از خواندن این نامه رسمی از ساعت هفت بعد از ظهر به کنار پنجره اتاق خوابش رفت و هرچند دقیقه یک بار به خیابان نگاهی می انداخت.او می دانست که خواندن دوباره نامه دامبلدور کار بیهوده ای است.بنابراین موافقتش را اعلام کرد و با جغدی که نامه را آورده بود جواب او را داد و اکنون فقط می توانست انتظار بکشد:دامبلدور یا می آمد یا نمی آمد.

اما هری آماده نشده بود.این خیلی خوب بود که بعد از دو هفته از دست دورسلی ها راحت می شد.او نمی توانست بفهمد که چرا گمان می کند چیزی اشتباه است.ممکن بود نامه ش به  جای رسیدن به دامبلدور جای دیگه ای رفته باشد.شاید کسی جلو دامبلدورو بگیره تا نتونه هری رو ببره و شاید هم این فقط یه شوخی بوده و یه نامه واقعی نبوده.هری نتونسته بود وسایلش را جمع کند و دوباره آنها را رها گذاشته بود.تنها کاری که توانسته بود انجام دهد این بود که جغد سفیدش هدویگ را در قفس زندانی کند.

عقربه دقیقه شمار ساعت رومیزی به عدد دوازده نزدیک شده بود و در سر ساعت مقرر چراغهای خیابان خاموش شدند.

هری ناگهان برخاست انگار که تاریکی خیابان به منزله زنگ خطری بود.به سرعت عینکش را صاف کرد و صورتش را از روی پنجره برداشت و به سنگ فرش خیابان نگاه کرد.هیکل بلندی با ردای موج دار در راه باریک باغ حرکت می کرد.او طوری که انگار دچار برق گرفتگی شده باشد برخاست و با مشتش به میز کوبید و سپس هرچیزی را که روی زمین بود جمع کرد و به درون چمدانش انداخت. سپس او چند دست ردای قلنبه .دو کتاب جادو و چند بسته گیره را برداشت.زنگ در به صدا در آمد.در طبقه پاییت عمو ورنون با عصبانیت از اتاق نشیمن فریاد زد:" کی این موقعه شب زنگ می زنه؟"

هری در حالی که یک تلسکوپ برنجی در یک دست و یک جفت کفش ورزشی در دست دیگرش بود ایستاد.او کاملا فراموش کرده بود به دورسلی ها بگوید که دامبلدور می خواهد بیاید.در حالی که هم خنده اش گرفته بود و هم دستپاچه شده بود به طرف در اتاق خواب رفت و آن را باز کرد وصدایی شنید:

"عصر بخیر.شما باید آقای دورسلی باشید.فکر می کنم هری بهتون گفته که من به خاطر اون اومدم."