هری پاتر و شاهزاده ی دورگه(فصل اول)(قسمت چهارم)

نخست وزیر دیوانه وار گفت:" شما نمی گین که..."

فاج گفت:" با همه اون اتفاقات من قبول دارم که اعتماد مردم به وزارتخونه کم شده.با اون همه اتفاقاتی که افتاد ما آملیا بونز رو هم از دست دادیم."

"چه کسی رو از دست دادین؟"

" آملیا بونز .رییس سازمان اجرای قوانین جادویی.کسی که که نباید اسمشو گفت خودش اونو کشت.چون اون خیلی با استعداد بود و این جور که معلومه یک جنگ واقعی رو شروع کرده بود."

فاج گلویش را به زحمت صاف کرد و به نظر می رسید از چرخاندن کلاهش خسته شده

نخست وزیر که لحظه به لحظه از عصبانیتش کاسته می شد گفت:" اما اون خبر در روزنامه ها بود.روزنامه های ما...آملیا بونز....اون فقط نوشته بود که اون زن میانسالی بود که تنها زندگی می کرد.این قتل یک قتل زننده بود.نه؟ این بیشتر جنبه عمومی داشت و همون طور که می دونید پلیسها گیج شده بودند."

فاج آهی کشید و گفت:" البته. اون در اتاقی که از داخل قفل شده بود به قتل رسید.درسته؟ ما دقیقا می دونیم کی این کارو کرده اما این هیچ کمکی نکرد که بتونیم اونو دستگیر کنیم.و بعد از اون امیلین ونس(Emmeline Vance) فکر نمی کنم درباره اون چیزی شنیده باشین "

نخست وزیر گفت:" اوه چرا و اتفاقا در گوشه همین جا اتفاق افتاد.روزنامه ها مطالب زیادی نوشتند.قانون شکنی در حیات خلوت ساختمان نخست وزیری"

فاج در حالی که با اشکال به سخنان نخست وزیر گوش می کرد گفت:" اما حوادث به اینجا ختم نمیشه. ما دیوانه سازهارو داشتیم که در تمام نقاط رفت و آمد می کردند و چپ و راست به مردم حمله می کردند."

در دوران خوشی نخست وزیر این حرفها برایش بی معنی بود اما حالا او فهمیده تر شده بود.او با احتیاط گفت:" من فکر می کردم دیوانه سازها از آزکابان مراقبت می کنند."

فاج با  وحشتی که در چهره اش نمایان بود از روی خستگی گفت:" اونا قبلا نگهبان آزکابان بودن.اما حالا نیستن.اونا آزکابانو ول کردن و به اونی که نباید اسمشو گفت پیوستن.من وانمود نمی کنم که اون ضربه سختی نبود."

نخست وزیر با ترسی که رو به افزایش بود گفت:" اما...مگه شما نگفتید که اونا موجوداتی هستن که شادی و امید رو از انسانها می گیرن."

" درسته و اونا تولید مثل هم می کنن و این دلیل این همه مه و غباره."

نخست وزیر روی نزدیکترین صندلی افتاد.احساس اینکه موجوداتی نامریی در شهر و اطراف آن حرکت می کنند و ناامیدی و یاس رو بین رای دهندگانش پخش می کنند او را ناامید کرد.

" ببین فاج شما به عنوان وزیر سحر و جادو باید کاری انجام بدین.این وظیفه شماست."

فاج در حالی که شجاعانه سعی می کرد لبخند بزند گفت:" نخست وزیر عزیز چطور فکر می کنی من هنوز وزیر هستم.من سه روز پیش برکنار شدم.تمام جامعه جادویی دو هفته تمام فریاد می زدند و خواستار استعفای من بودند.من در تمام دوره مدیریتم ندیده بودم که اونا برای کاری این قدر متحد بشن."

نخست وزیر لحظه به لحظه کلماتش را گم می کرد.با وجود خشمش نسبت به کسی که در مقابلش بود او هنوز احساس می کرد چهره چروکیده مردی که مقابلش بود به او نگاه می کرد.او بالاخره گفت:"من واقعا متاسفم آیا کاری از دست من بر میاد؟"

"نظر لطف شماست اما کاری از دست شما بر نمیاد.منو امشب به اینجا فرستادن تا شما رو از خبرهای جدید مطلع کنم و شمارو به جانشینم معرفی کنم.اون تا چند دقیقه پیش باید اینجا می بود اما اون الان سرش خیلی شلوغه"

فاج به تابلو آن مر زشت قد کوتاه با کلاه گیس نقره ای نگاه کرد که داشت با یک قلم پر گوشش را می خاراند.همین که چشمش به فاج افتاد گفت:" اون تا یک دقیقه دیگه اینجاست.الان داره برای دامبلدور نامه می نویسه"

فاج برای اولین بار با حالت تلخی گفت:" امیدوارم موفق بشه.من روزی دوبار در طول دو هفته گذشته به اون نامه می نوشتم اما اون کاری نمی کرد.اگه اون تونسته اون پسرو قانع کنه من شاید هنوز....خب امیدوارم اسکریمجور( Scrimgeour ) موفقیت بشتری کسب کنه." فاج سکوت غم انگیزی را اختیار کرد اما بلافاصله صدای تابلو که با حالتی رسمی صحبت می کرد سکوت را شکست.

"به نخست وزیر ماگلها: روفوس(Rufus)اسکریمجور در خواست یک ملاقات فوری را دارد.لطفا هر چه سریعتر جواب دهید."

نخست وزیر با حواس پرتی گفت:"بله...خوبه..." و هنگامی که شعله های سبز رنگ درون بخاری داخل دیوار زبانه کشید و دومین جادوگر در حالی که به دور خود می چرخید و استفراغ می کرد روی فرش کهنه جلو بخاری افتاد او به عقب پرید.فاج بلد شد و نخست وزیر هم پس از مدتی درنگ همین کار را کرد و به فرد تازه وارد نگاه کرد که درحالی که بر می خاست گرد وغبار های روی ردایش را می تکاند و به اطراف نگاه می کرد.

نخست وزیر در نگاه اول به طور احمقانه ای گمان کرد که روفوس اسکریمجور بیشتر شبیه یک شیر سالخورده است.رگه های خاکستری رنگی بین یال گندمگون و ابروان پرپشتش بود. چشمان زردفامش از پشت یک عینک با قاب سیمی خیره نگاه می کرد.با وجودی که به زحمت راه می رفت نوعی وقار و زیبایی در راه رفتنش هویدا بود.احساس مقاومت و جنگویی در او تجلی می نمود و نخست وزیر فهمید که چرا جامعه جادویی در این موقعیت خطرناک اسکریمجور را به فاج ترجیح داده.

نخست وزیر در حالی که دستش را دراز می کرد گفت:" از ملاقات شما خوشبختم " اسکریمجور در حالی که اتاق را از نظر می گذراند به چوبدستیش چنگ زد و آن را از زیر ردایش بیرون  کشید.او با گامهای بلند به سمت در رفت و با چوبدستیش به قفل در ضربه ای زد و پرسید:"فاج همه چی رو بهت گفته؟".نخست وزیر صدای قفل شدن در را شنید.

نخست وزیر گفت:"بله و اگه ناراحت نمیشین من ترجیح میدم در باز بمونه"

اسکریمجور به آرامی گفت:" من میخام کسی مارو نبینه ومزاحممون نشه." او چوبدستیش را به سمت پنجره گرفت و پرده ها بسته شدند.بعد اضافه کرد:" من خیلی سرم شلوغه.پس بهتره بریم سر اصل مطلب.اول از همه ما باید درباره امنیت شما صحبت کنیم."

نخست وزیر تا جایی که می توانست صاف استاد و جواب داد:" من از امنیتی که پیش از این ایجاد کردم خیلی خوشحالم.خیلی ممنون!..."

 



هری پاتر و شاهزاده ی دورگه(فصل اول)(قسمت سوم)

 

نخست وزیر در این هنگام دریافت که فاج در این لحظه شرمنده شده ایست.در هر حال او بلافاصله تحت شعاع قرار گرفته بود چرا که به خاطر خودبینی اش با فکر ناقصی گمان کرده بود که در محدوده زیر نظرش هیچ قتلی اتفاق نخواهد افتاد.به هر حال تا حالا این جوری فکر می کرده..

زمانی که نخست وزیر بالاخره میزش را لمس کرد فاج ادامه داد:" اما  سیاهی ها ضمنا...مساله اینجاست که ما در  حال جنگ هستیم و گامهای اساسی باید برداشته شوند جناب نخست وزیر."

نخست وزیر با حالتی عصبی تکرار کرد:"در حال جنگ؟قطعا دارین اغراق می کنین."

فاج در حالی که کلاه لبه دارش را چنان سریع در دستش می چرخاند که مانند یک لکه سبز رنگ مایل به لیمویی به نظر می رسید گفت:" پیروان کسی که نباید اسمشو گفت در ژانویه از آزکابان فرار کردن و به اون ملحق شدن." " از اون جایی که اونا آزاد شدن دارن با این خرابکاریها انتقام می گیرند.پل براکدلو اون خراب کرد جناب نخست وزیر اون تهدید کرده که تعداد زیادی از ماگلهارو  بکشه مگر اینکه من هم کنارش بایستم."

نخست وزیر دیوانه وار گفت:" این مایه رنجش زیادیه.پس تقصیر شماست که اون افراد کشته شدن ولی من باید جواب بدم چرا طنابها زنگ زدن و هزار چیز دیگه."

فاج در حال که رنگش تغییر می کرد گفت:" تقصیر منه.نکنه می خای بگی که تو رو هم تهدید کردن." نخست وزیر بلند شد وبا گامهای بلند به آن طرف اتاق رفت و گفت:" ممکنه این طور نباشه اما من باید تمام تلاشمو بکنم که این افراد چنین جنایاتی رو مرتکب نشن."

فاج با حرارت گفت " فکر می کنی من هیچ زحمتی نمی کشم؟همه کاراگاهای وزارتخونه دارن دنبالش می گردن ومی خوان پیروانشو دستگیر کنن اما ما داریم از قویترین جادوگر همه زمانها صحبت می کنیم .جادوگری که سی ساله داره از دستگیری فرار می کنه."

نخست وزیر که با هر قدمی که بر می داشت درجه حرارت بدنش بالاتر می رفت گفت:" بنابراین من فکر می کنم شما می خاین بگین که گردباد غرب کشور هم کار اون بوده.درسته؟ این خیلی مارو خشمگین کرد که باید دنبال علل تمام فجایع بگردیم و جواب مردومو بدیم. بدتر اینکه اونا فکر می کنن دولت مقصره."

فاج با درماندگی گفت:" اون گردباد نبوده"

نخست وزیر در حالی که پایش را به زمین می کوبید غرید:" ببخشید سه تا درخت از ریشه کنده شده سقفها شکاف برداشته اند تیر های چراغ برق خم شده اند خسارتهای شدید..."

فاج گفت:" اون کار مرگ خوارها بوده پیروان کسی که نباید اسمشو گفت و ما گمان می کنیم که غول ها هم دست داشتن."

نخست وزیر که انگار به یک دیوار نامریی خورده باشد ایستاد و گفت:"چی ها دست داشتن؟"

فاج دهن کجی کرد و گفت :"اون دفعه قبل هنگامی که می خواست تاثیر شدیدی بگذاره از غولها استفاده کرد.اداره خبرهای نادرست مدتهاست که داره کار می کنه.ما متخصصانی در فراموشی داریم که دارن سعی می کنن حافظه ماگلهایی رو که این صحنه رو دیدن اصلاح کنن.ما تمام افراد اداره نگهداری و سازماندهی موجودات جادویی رو به کار گرفتیم تا کنترل اوضاع رو روی اون پل معلق بدست بگیرن اما نتونستند غولها رو پیدا کنن و اون حادثه به وقوع پیوست."

ترجمه هری پاتر و شاهزاده ی دورگه(فصل اول) (قسمت دوم)

مدتی طول کشید تا این شوک از بین رفت.او مدتی تلاش کرد که خود را قانع کند که فاج فقط یک توهم بوده که به خاطر بیخوابی ناشی از مبارزات انتخاباتی بوجود آمده.در تلاشی بیهوده برای راحت شدن از شر این خاطرات ناخوشایند او(نخست وزیر)آن موش را به خواهرزاده مشتاقش داده بود و از منشی مخصوصش خواسته بود که تصویر آن مرد زشت را که ورود فاج را خبر داده بود از روی دیوار پایین بیاورد.از شانس بد نخست وزیر آن تابلو را نمی توانستند جا به جا کنند.هنگامی که چندین نجار یکی دو بنا یک تاریخ دان هنری و رییس خزانه به نحو ناموفقی تلاش کردند تا تابلو را از دیوار پایین بیاورند نخست وزیر از تلاشش برای پایین آوردن آن تابلو دست کشید و آرزو کرد که در مدت انتصابش به نخست وزیری همه چیز در اداره  آرام بماند و دیگر آن واقعه پیش نیاید.گاهی اوقات  از گوشه چشمش می دید که شخص درون تابلو حرکت می کند یا دماغش را می خاراند و حتی یک یا دوبار او را دید که تابلوش را ترک کرد وچیزی جز یک کرباس قهوه ای خاکی در تابلو نماند.نخست وزیر هر گاه اینها می دید زیر لب ناسزا می گفت.در هر حال او به خود آموخته بود که زیاد به آن تابلو نگاه نکند و هر گاه چنین چیزی اتفاق می افتاد به خود می گفت که چشمانش به او دروغ می گویند.سپس سه سال قبل شبی مانند امشب شخص درون تابلو به او خبر داد که فاج به ملاقاتش خواهد آمد و سپس فاج از میان شعله های آتش بیرون آمد در حالی که کاملا خیس شده بود و وحشت خاصی در چهره اش بود.قبل از آنکه نخست وزیر بتواند سوالی بپرسد فاج در باره زندانی که او نامش را نشنیده بود مردی به نام سیریوس بلک  کلمه ای که هاگواتز تلفظ می شد وپسری با نام هری پاتر شروع به صحبت کرده بود که هیچ کدام از آنها برای نخست وزیر معنای خاصی نداشت.فاج نفس نفس زنان در حالی که مقداری آب را از درون کلاه لبه دارش به درون جیبش می ریخت!گفت:"من الان از آزکابان اومدم.می دونی در وسط دریای شمال پروازهای نامطبوع ...دیوانه سازها غوغا کرده اند...آنها هرگز قبلا شکست نخورده بودند."بهرحال من باید میومدم جناب نخست وزیر.بلک یک ماگل کش شناخته شده است و ممکن است بخواهد دوباره این کار را انجام دهد.اما شما حتی اسمشم نشنیدین!او مدتی با ناامیدی به نخست وزیر نگاه می کرد و سپس گفت:"خب ...لطفا بنشینید ...بهتره یک نوشیدنی بخوری" نخست وزیر از این که در اتاق خودش او را دعوت به نشستن می کردند و از نوشیدنی خودش به او تعارف می کردند خشمگین شد با این حال نشست.فاج چوبدستیش را به صورت موجی تکان داد و دو لیوان بزرگ پر از مایع کهربایی رنگی را از غیب ظاهر کرد و یکی از آنها را به نخست وزیر داد سپس یکی از صندلی ها را عقب کشید(و نشست).فاج بیش از یک ساعت صحبت کرد.یک بار او از گفتن نام خاصی امتناع کرد و فقط آن را روی یک تکه کاغذ پوستی نوشت و آن را به دست خالی نخست وزیر داد.سرانجام هنگامی که فاج بلند شد تا برود نخست وزیر هم بلند شد.او(نخست وزیر)به کاغذی که در دست چپش بود نگاه کرد و گفت:"بنابراین شما فکر می کنید که لرد ولد..."فاج غرولند کنان گفت " او کسی است که نباید نامش را گفت."

"...متاسفم... شما فکر می کنید اون کسی که نباید اسمش رو گفت هنوز زنده است؟"

فاج در حالی که ردایش را تا زیر چانه اش می بست گفت:"دامبلدور این جوری میگه اما ما هرگز اونو را ندیدیم.اگه از من می پرسی اون تا وقتی که پشتیبانی نداشته داشته باشه خطرناک نیست اما بلک همون کسیه که ما دربارش نگرانیم.""شما که این هشدارو جدی میگیرین .نه؟آفرین .خب من امیدوارم که دوباره هیچ وقت همدیگرو نبینیم جناب نخست وزیر .شب بخیر."

اما آنها دوباره همدیگر را ملاقات کردند.کمتر از یک سال بعد فاج در قفسه کتابها حاضر شد تا نخست وزیر را از مشکلاتی که در طول برگزاری جام جهانی کوییدیچ برای ماگل ها پیش آمده بود با خبر کند اما نخست وزیر ناراحت نشد چرا که ظاهر شدن علامت کسی که نباید اسمش را برد برای او هیچ معنایی نداشت.فاج مطمین بود که این یک حادثه عادی نبوده و به سازمان آزادیهای ماگلها مربوط است.

فاج اضافه کرد:اوه من تقریبا فراموش کرده بودم.ما سه اژدها و یک ابولهول برای مسابقات سه جادوگر وارد کردیم و این کار قانونی است اما سازمان حفاظت و نگهداری موجودات جادویی به من گفت که در کتاب قانون ما آمده که هر وقت موجودات خطرناکی وارد می کنیم باید شما رو هم باخبر کنیم.

نخست وزیر که انگار حالت تهوع داشت گفت:" من...چی...اژدها؟"

فاج گفت:" بله...سه تا اژدها و یک ابولهول.خب روز خوبی داشته باشید.نخست وزیر امیدوار بود که خبری بدتر از اژدها و ابولهول وجود نداشته  باشد.اما نه. کمتر از دو سال بعد فاج از درون آتش بیرون آمد و گفت یک فرار دسته جمعی از آزکابان صورت گرفته

نخست وزیر با صدایی گرفته تکرار کرد:" یک فرار دسته جمعی؟"

فاج در حالی که یک پایش درون شعله های آتش بود فریاد زد:" لازم نیست نگران بشی.ما در مدت کوتاهی اونا رو بر میگردونیم فقط می خواستم که مطلع باشی."و قبل از اینکه نخست وزیر بتواند فریاد بزند:" نه فقط یک  لحظه صبر کن " فاج در میان جرقه های سبزرنگ آتش ناپدید شده بود.هرچه مخالفان بگویند و هر چقدر هم فشار آورند نخست وزیر آدم احمقی نیست.او فراموش نکرده بود که با وجود اینکه فاج اطمینان داده بود که همدیگر را دوباره نخواهند دید او چندین بار با فاج ملاقات کرده بود و او هر بار از دفعه قبل نگران تر بود.اگر چه نخست وزیر مایل بود که کمی درباره وزارت جادوگری(یا به قول فاج وزارتخانه دیگر) تامل کند اما نمی توانست بر ترس خود غلبه کند که دفعه بعد فاج با خبرهای وحشتناک تری می آید.

این بار فاج با چهره ای پریشان و عصبی و متحیر از این که چرا که نخست وزیر نمی فهمد که او برای بدترین حوادثی که در این هفته تاریک اتفاق افتاده آن جاست قدم زنان از شعله های آتش بیرون آمد.

نخست وزیر با حالت نیش داری گفت:"من از کجا باید بدونم که چه وقایعی در جامعه جادویی اتفاق افتاده.من کشوری دارم که باید اونو اداره کنم و الان به اندازه کافی دردسر دارم بدون..."

فاج حرف او را قطع کرد:"ما دردسرهای مشابهی داریم.پل براک دال فرسوده نشده بود.اون واقعا یک گردباد نبود.آن قتلها کار ماگلها نبود.و خانواده هربرت کرلی بدون اون امنیت بیشتری خواهند داشت.ما هم اکنون داریم او را به بیمارستان سوانح و امراض جادویی سنت مانگو منتقل می کنیم.این جا به جایی باید امشب انجام بشه.

نخست وزیر با سر و صدا گفت:" شما چی کار...من می ترسم...چی..."

فاج در حالی که نفس عمیقی می کشید  گفت:"جناب نخست  وزیر من خیلی متاسفم ولی باید بگم اونی که نباید اسمشو گفت برگشته."

"برگشته...وقتی شما می گین برگشته...اون زندس؟منظورم اینه که..."

نخست وزیر در میان افکارش در باره جزییات ملاقات تکان دهنده ای که سه سال پیش با فاج داشت به جستجو پرداخت.ملاقاتی که طی آن فاج  درباره جادوگری حرف زده بود که قبل از ناپدید شدن مرموزش در حدود پانزده سال پیش از همه جادوگران بدتر بوده و هزاران جنایت هولناک را مرتکب شده بود.

فاج گفت:" بله زنده است.به عبارت دیگر کسی که نمیشه اونو از بین برد همیشه زنده ایست من واقا اینو نمی فهمم و دامبلدور هم توضیح بیشتری نمیده اما به هر حال او زنده است و بدن دارد و راه می رود و می کشد و من فرض می کنم درباره بحث امشب ما او زنده است."

نخست وزیر نمی دانست چه بگوید اما عادت همیشگی او برای اینکه از هر چیزی کاملا باخبر شود او را وادار کرد تا تمام جزییات ملاقاتهای قبلیشان را به یاد آورد.

"آیا سیریوس بلک با اونیه که نباید اسمشو گفت؟"

فاج در حالی کلاه لبه دارش را در میان انگشتانش به سرعت می چرخاند با حواس پرتی گفت"بلک؟بلک؟منظورت سیریوس بلکه؟ریش مرلین.نه.بلک مرده.ما در باره بلک اشتباه می کردیم.اون اصلا بی گناه بود.اون متحد اونی که نباید اسمشو گفت نبوده.منظورم اینه که..." او در حالی که کلاهش را با سرعت بیشتری می چرخاند با حالتی تدافعی اضافه کرد:" همه مدارک واضح بود.ما بیشتر از پنجاه شاهد عینی داشتیم...اما به هر حال همون طور که گفتم اون مرده.در واقع بر اساس مدارک وزارت سحر و جادو اون به قتل رسیده.در واقع باید تحقیقات بیشتری انجام بشه..."

ترجمه هری پاتر و شاهزاده ی دورگه(فصل اول)

فصل اول:وزیر دیگر

نیمه شب بود که نخست وزیر به تنهایی در اداره اش نشسته بود و یادداشتی را می خواند که بدون داشتن هیچ معنای روشنی از مغزش عبور می کرد.او در انتظار تماسی از رییس جمهور یک کشور دور دست بود و در کشاکش تفکراتش در انتظار تماس آن مرد بیچاره و تلاشش برای از یاد بردن خاطرات ناخوشایند هفته دیگر جایی برای فکر کردن در مغزش باقی نمانده بود.هرچه بیشتر می کوشید تا فکرش را بر روی کاغذی که جلویش بود متمرکز کند بیشتر به یاد چهره های مغرور مخالفانش می افتاد.این مخالفان بر اثر وقوع حوادث چند روز گذشته نه فقط برای بر شمردن وقایع وحشتناکی که در هفته گذشته اتفاق افتاد بلکه برای بررسی تقصیر دولت دراین وقایع بوجود آمده بودند.

در هنگام یادآوری این اتهامات ضربان قلب نخست وزیر بالا می رفت چرا که آنها نه حقیقت داشتند ونه عادلانه بودند.چگونه روی زمین دولت او مسول جلوگیری از ریزش آن پل بود؟این ناعادلانه بود که کسی بگوید آنها برای پلها خرج نمی کنند.این پل کمتر از ده سال قدمت داشت و بهترین متخصصان متحیر بودند که چگونه این پل از وسط نصف شد و دوازده اتوموبیل را به رودخانه زیرش فرستاد.چگونه کسی می تواند بگوید که نبود پلیس باعث قتل زننده آن دو نفر شد؟و چگونه دولت باید آن گردباد عجیب در غرب کشور را که خسارات و فقر زیادی را بوجود آورد را پیش بینی می کرد؟آیا تقصیر او بود که یکی از وزیرانش هربرت کرلی این هفته با رفتار عجیبش مدت بیشتری را در خانه گذراند؟او در حالی که نیشخند گشادش را پنهان می کرد با خودش فکر کرد مخالفان نتیجه گرفته اند"که وضع عجیبی دامنگیر کشور شده" .متاسفانه این حقیقت داشت.نخست وزیر احساس کرد مردم بدبخت تر از همیشه به نظر می رسند.اگرچه اوضاع پریشان بود تمام این سردیها در وسط جولای مه آلوده تر شد...این درست نیست این عادی نیست...

او صفحه دوم یادداشت را برگرداند که از صفحه اول هم طولانی تر بود سرانجام از خواندن آن منصرف شد.در حالی که دستهایش را تا بالای سرش می کشید غمگینانه به اطراف دفترش نگاه کرد.اتاق زیبایی با شومینه ای از سنگ مرمر در روبروی پنجره قاب مانند که به روی سرمای نابهنگام بسته شده بود.نخست وزیر با لرزش کوتاهی برخاست و به سمت پنجره رفت که هوای مه آلود بیرون خود را به آن می فشرد.سپس در حالی که پشتش به اتاق بود صدای سرفه خفیفی را شنید.او یخ کرد در حالی که بینی اش به تصویر وحشت زده اش در پنجره می خورد.او آن صدای سرفه را شناخت.آن را قبلا هم شنیده بود.به آرامی برگشت.

او گفت:"سلام"در حالی که می کوشید شجاع تر ار آن چه احساس می کند به نظر بیاید.برای لحظه ای کوتاه گمان کرد کسی جوابش را نمی دهد.به هر حال صدایی جوابش را داد صدایی قاطع و موج دار که به نظر می رسید بیانیه ای را از رو می خواند.همان طور که نخست وزیر از سرفه اول تشخیص داد مردی با کلا گیس نقره ای از نقاشی کوچک گوشه اتاق با او حرف می زد.

"به نخست وزیر ما گل ها:باید با هم ملاقات کنیم.لطفا سریعا جواب دهید.ارادتمند شما فاج"

مرد درون نقاشی با نگاه پرسش گرانه خود به نخست وزیر نگاه می کرد.

نخست وزیر گفت: الان وقت مناسبی نیست.من منتظر تماس تلفنی رییس جمهور هستم.

تصویر درون نقاشی بلافاصله گفت:اون کارو بعدا هم می شه انجام داد.قلب نخست وزیر ناگهان فروریخت.از آن کار وحشت داشت.

"اما من می خواهم با رییس جمهور صحبت کنم"

"خب باید برنامه ریزی کنیم که رییس جمهور تماس تلفنی رو فراموش کنه.او به جای امشب فردا شب تماس خواهد گرفت.لطفا سریعا پاسخ آقای فاج را بدهید"

نخست وزیر گفت:"بسیار خب من فاج را خواهم دید"

او به سمت میز تحریرش برگشت و کرواتش را محکم کرد.او دوباره روی صندلی اش نشست و قیافه اش را طوری کرد که انگار آرام و غیر پریشان است و در این هنگام شعله سبزی در شومینه مرمری اتاقش زبانه کشید.هنگامی که سر مرد تنومندی در شعله های سبز رنگ آتش مانند فرفره می چرخید او کوشید چهره خود را بی تفاوت نشان دهد.چند ثانیه بعد او به روی فرش کهنه جلو شومینه پرید در حالی که آستین ردای راه راهش را می تکاند و یک کلاه لبه دار لیمویی در دست داشت.

کورنلیوس فاج در حالی که با گام های بلند و آغوش گشوده به سمت نخست وزیر می رفت گفت:آقای نخست وزیر خوشحالم که شما را دوباره می بینم .نخست وزیر نمی توانست صادقانه به او خوشامد بگوید بنابراین چیزی نگفت.او به هیچ وجه از دیدار فاج خوشحال نشد چرا که ورود ناگهانیش جدا از هشداری که صرفا بین آن دو بود نشان می داد که به زودی خبر بدی را خواهد شنید.از این گذشته فاج به وضوح غمگین به نظر می رسید.او لاغرتر وسیاه تر و استخوانی تر از هر زمانی بود و چهره اش انگار مچاله شده بود.نخست وزیر این نوع نگاه را قبلا هم در میان حاکمان دیده بود و هیچ گاه شگون نداشت.او در حالی که با فاج دست می داد گفت:"چه کمکی می توانم بکنم؟"و به یکی از صندلیهای نزدیک میزتحریر اشاره کرد.فاج صندلی را عقب کشید روی آن نشست و کلاه لبه دارش را روی پایش گذاشت سپس من من کنان گفت :"نمی دانم از کجا شروع کنم.چیزی هفته...چیزی هفته...

نخست وزیر در حالی که می خواست به فاج بفهماند که بدون او هم به قدر کافی دردسر دارد به سختی پرسید:"دوباره اتفاق بدی افتاده؟"

فاج چشمانش را مالید و در حالی که با ترشرویی به نخست وزیر نگاه می کرد گفت:"بله".من هم هفته سختی را مانند شما گذراندم.پل براکدال(Brockdal)...قتل های بانز اند ونز(Bones & Vence)...وسنگهای غرب کشور...

"بله...منظورم اینه که آیا کسی از افراد شما در آن وقایع دست داشته؟"

فاج با چهره ای عبوس نخست وزیر را سر جایش میخکوب کرد وگفت:"البته.مطمینا شما باخبرید که چه اتفاقاتی افتاده."

نخست وزیر مدتی درنگ کرد..."من..."

دقیقا همین رفتار ها بود که باعث می شد تا این حد از ملاقات با فاج متنفر باشد.در هر حال او نخست وزیر بود و دوست نداشت با او طوری برخورد کنند که انگار یک بچه مدرسه ای نادان است.اما از زمان اولین ملاقاتش با فاج در روزهای آغازین نخست وزیری اش فاج با او اینگونه برخورد کرده بود.او به خوبی یادش آمد ...انگار همین دیروز بود و مطمین بود که تا زمان مرگش آن را فراموش نخواهد کرد.او به تنهایی در دفترش ایستاده بود و پیروزی را که پس از مدتها خواب و خیال و برنامه ریزی بدست آورده بود را مزمزه می کرد که ناگهان مانند امشب صدای سرفه ای را از پشت سرش شنید و وقتی برگشت مرد کوتاه قامت زشتی را دید که از درون تابلو سخن می گفت و به او می گفت که وزیر سحر و جادو به زودی به ملاقاتش می آید.

در واقع او فکر کرده بود که فشار انتخابات باعث شده که او عصبانی به نظر رسد.او هنگامی که دیده بود که تابلو حرف می زند خیلی ترسیده بود اگر چه هنگامی که جادوگری از درون شومینه بیرون جست و با او دست داد ترسش شدت گرفت.او هنگامی که فاج با مهربانی برای او توضیح می داد که ساحره ها و جادوگرانی هنوز در مکانهای مخفی در سراسر جهان زندگی می کنند نمی توانست حرف بزند و فاج به او اطمینان داده بود که به آنها آسیبی نخواهد رسید و وزارت سحر و جادو در برابر جامعه جادوگری مسولیت دارد ونباید اجازه دهد که جوامع غیر جادویی با جادوگران درگیر شوند.فاج گفته بود که این کار هرچیزی را در بر می گیرد از نظارت بر جاروهای پرنده گرفته تا کنترل اژدهاها(نخست وزیر به یاد آورد که در این هنگام لبه میز را فشرد).سپس فاج با حالتی پدرانه دستش را بر روی شانه نخست وزیر همچنان مبهوت گذاشته بود.

او گفته بود:"نگران نشو قسم می خورم که دوباره هرگز مرا نخواهی دید.""من فقط در صورتی مزاحم شما می شوم که مساله ای واقعا جدی پیش بیاید مساله ای که جامعه غیر جادویی را هم تحت تاثیر قرار دهد.در غیر این صورت این واقعا حیاتی است و بگذار حیاتی بماند.ومن باید بگویم این روش را باید بسیار بهتر از روش خودتان بدانید."او(نخست وزیر)می خواست فاج را از پنجره به پایین پرت کند چرا که فکر می کرد که این یک شوخی است که مخالفانش ترتیب داده اند.سپس نخست وزیر گفت شما شوخی می کنید...نه؟این آخرین امیدش بود.

فاج به آرامی گفت:"نه...متاسفم من شوخی نمی کنم"و او فنجان چای نخست وزیر را به یک موش صحرایی تبدیل کرده بود.

نخست وزیر در حالی که نفسش بند آمده بود به فنجان چایش گه گوشه برگه سخنرانی بعدیش را می خورد نگاه کرد و گفت:"اما...اما چرا...چرا هیچ کس به من نگفته بود؟"فاج در حالی که چوبدستیش را به درون ژاکتش بر می گرداند گفت:"وزیر سحر و جادو فقط خودش را به نخست وزیر ماگلها نشان می دهد.ما فکر کردیم این کار بهترین روش برای حفظ این راز است."

نخست وزیر ناله کنان گفت:"اما چرا نخست وزیر قبلی به من هشدار نداده بود؟"

بعد از گفتن این جمله فاج آشکارا می خندید:"نخست وزیر عزیز آیا می خواهی به کسی چیزی بگی؟"فاج در حالی که هنوز می خندید مقداری پودر را به درون شومینه پاشید و قدم زنان به درون شعله های سبز رنگ آتش رفت وبا صدای صفیر مانندی ناپدید شد.نخست وزیر بی حرکت همان جا ایستاده بود و فکر می کرد که این ملاقات را برای هیچ فرد زنده ای تعریف نخواهد کرد اگر هم تعریف می کرد چه کسی در این جهان پهناور حرف او را باور می کرد؟

ترجمه هری پاتر و شاهزاده ی دورگه(فصل اول)

بدلیل یکسری دلایل خاص فعلا ترجمه را برمی دارم.